چهار
"خانه ای داشتم ،
دور شدم از آن،
اندوه مرا گرفت" *

یک، دو، سه و چهار. چهار سال گذشت. چهار سال پیش، وقتی توی یه شب بارونی، ساکم رو برداشتم و نشستم توی اتوبوس، بی پناهی، رو به از دست دادن حضور همه کسانی ترجیح دادم که مدتها بود در نگاهم، جایی براشون نداشتم. دور شدن از شهری که بی وقفه دوستش می داشتم دشوار بود، اما بهانه، بسیار بود و بغض، بی تاب.
هرگز فرصت نشد تا پبرمرد و پیرزنی که از موهای سفید، چروک پیشانی و هق هق شبانه شون، سهم عمده ای داشتم، پنجره اتاقم و پرده افقی اش که همواره آبستن باد ولگرد بود، کوچه ای که همیشه به بن بست ختم می شد، خیابانی که به آقا، به نی و دف و به یوزپلنگان خسته، می رسید، همه لحظه هایی که توی پیچ های دیلمان جا مونده بودن، خاطراتی که بوی بارون و علف می دادن رو، پیش از حرکت در آغوش بگیرم و ...
٭ جعفر خادم
- عکس از ماندانا بصیرنیا
روز گذر چاپ ( چهار شنبه 28 بهمن 1388 19:20:28 - بازديد : 180 )
1- آغوش انگار که واجبه. واجب.
نازنین
(نوشته شده در : شنبه 1 اسفند 1388 - 22:06:43)
2- پس منو چی میگی؟!
آنا
(نوشته شده در : يک شنبه 2 اسفند 1388 - 15:14:05)
3- روشنتر شدی دوست ِ رنگی ِ من اما فضات گویا هنوز فضای دلتنگیه رنگیتر باش
آریا
(نوشته شده در : سه شنبه 4 اسفند 1388 - 08:15:00)
4- ياد كتاب بار ديگر شهري كه دوست مي داشتم از زنده ياد نادر ابراهيمي عزيز افتادم اگر اون كتاب حرف از بازگشت ميزد و اين نوشته حرف از رفتن و دور شدن اما حرف حرف دلتنگيه
سعيده
(نوشته شده در : سه شنبه 4 اسفند 1388 - 11:07:57)
5- سالگرد ورودت مبارک! آرزو می کنم که همیشه خوب باشی و خوب و خوب خوب
طاها
(نوشته شده در : سه شنبه 4 اسفند 1388 - 13:56:19)
6- بی پناهی و سیاهی و تباهی و...
لاله زار
(نوشته شده در : چهار شنبه 5 اسفند 1388 - 05:25:41)
|