مرگ بازی
"میگویند باید برایت بنویسم تا حالم خوب شود. از تلخیِ مزمن این همه ماه و تنهایی و سکوت و خاطراتی که محاصرهام کردهاند و هر روز صبح با من بیدار میشوند و اگر فراموش کنم که زیر پتو و روی تختم جایشان بگذارم، دنبالم راه میافتند توی اتاق و راهرو و حیاط، و سیگار میکشند و جیغ، و تکرار میشوند و تکرار میشوند ..."
بخشی ازمجموعه داستان «مرگ بازی»، داستان «ماه امشب در می زند»

بارزترین خصوصیت «مرگ بازی»، اینه که نویسندش -پدرام رضایی زاده- از هم نسلهای خود ماست. ما همیشه عادت داشتیم توی داستانهای ایرانی، با شیوه نگارش و المانهای یه نسل جلوتر از خودمون روبرو بشیم. نسلی که به راحتی می تونست با پدرانمون ارتباط برقرار کنه و ما هم ناگزیر بودیم با این نوشته ها با همه خصوصیات منحصر به فرد دوران خودش، به سازگاری برسیم، ناگزیر بودیم المانهای نسل گذشته رو ردیابی کنیم و خودمون رو به اونها نزدیک تر کنیم تا بتونیم با شخصیت های داستان، شعر و فیلمهای اون دوره همذات پنداری کنیم. «مرگ بازی» توی این نسل نطفه بسته و با من و همسن و سالهای من، پا گرفته. از این رو، نیازی نیست که من هنگام خوندنش، مدام خودمو هل بدم تو چند دهه قبل و فضای اون موقع رو توی ذهنم بازسازی کنم، بلکه از همون کلمات نخستین این کتاب، بی وقفه با شخصیتها و بستر حوادث داستانهاش گره می خورم. «مرگ بازی» روایت آشفتگی، پریشانی و دغدغه های خاص هم دوره های منه، اونم توی جغرافیای «ایران»، کشوری که تو سه، چهار دهه اخیر تا تونسته آبستن حوادث ریز و درشتی شده که ماها -ناگزیر- وارث انگ بدنامیشیم. نویسنده این کتاب، از هیچ پارامتری برای نشون دادن زمان و مکان واقعی داستانش، دریغ نمی کنه، توی داستانهاش، مثل یادداشتهای روزانه شخصی، رد تقویم به وضوح دیده می شه، از مکان های شناخته شده استفاده می کنه، رو دیوار داستانش، پوستر «گلشیری» رو می چسبونه و ... . «مرگ بازی» بازخوانی -و رو خوانی- حدیثٍ «سرگشتگیٍ و بیقراری» وصله خورده به من و هم نسلهای منه.
کتاب گذر چاپ ( جمعه 18 مهر 1387 22:26:29 - بازديد : 140 )
1- عکسها، چیدمانشون و نوشته هاتون خیلی جالبه ممنون که فتوبلاگ منو لینک کردید. این هم فتوبلاگ دومم هستش که مخصوص تهرانه. دیدم که به تهران و تهران شناسی علاقه دارید، گقتم عکسهای این حقیر رو از تهران ببینید. مدام به روز میشه :)
امیر
(نوشته شده در : پنج شنبه 24 مهر 1387 - 23:21:14)
2- سلام
حبیبی
(نوشته شده در : دو شنبه 28 مهر 1387 - 15:10:51)
3- ممنونم از محبتتان آقای باباپور عزیز...
پدرام
(نوشته شده در : دو شنبه 28 مهر 1387 - 18:00:33)
|