شماره 10
تو اس ام اسش نوشته بود "مارادونا، سرمربی آرژانتین شد، کمکش هم شد دکتر بیلاردو".
شماره یک و صفر. با اُتو مینداختیمش پشت پیراهنم. شب، با این عشق، سرم رو بالش می رفت که فردا زنگ ورزشه و بازم فوتبال. صبح، از خونه تا مدرسه رو با پیراهن راه راه آبی و سفیدی می رفتم که شماره 10 پشتش، نشون از مرد کوتاه قد آرزانتینی داشت. مارادونا، دیه گو آرماندو مارادونا.
از این که هیچ کس جلو دارش نبود احساس غرور می کردم، از این که وقتی توپ به پاش می رسید، از پاش جدا نمی شد لذت می بردم، از این که بازیکنهای تیمهای دیگه وقتی از گرفتن توپ از اون نا اُمید می شدن، ناچار بودن روش خطا کنن، تو دلم شیرین می شد، از این که وقتی به تنهایی از پسش بر نمیومدن، چند نفری می ریختن رو سرش، به ناتوانی اونها نیشخند می زدم، از اینکه دوربین تصویر برداری هم نمی تونست حتی حرکت یه لحظه پا به توپ بعدشو پیش بینی کنه، بهش افتخار می کردم، از اینکه هر دروازه بانی تو مصاف با اون محکوم به شکست بود، احساس بزرگی می کردم و از اینکه بعد از هر گل زدن، حتی هر گل خوردن، از اینکه بعد از هر باخت، حتی هر بُرد، چشماشو اشکبارون می دیدم، بهش عشق می ورزیدم.
روز گذر چاپ ( چهار شنبه 7 آبان 1387 22:28:43 - بازديد : 165 )
1- فقط مونده كانيجيا هم بياد رو نيمكت آرژانتين!
آفتاب
(نوشته شده در : پنج شنبه 8 آبان 1387 - 04:34:41)
2- بگیرم بلیط رو؟ بریم فینال جام جهانی ببینیم؟ اممم... اونجا هم پلیساشون باتوم دارن؟D:
آریا
(نوشته شده در : پنج شنبه 8 آبان 1387 - 21:42:32)
3- خوش به حالت! من هیچ وقت نتونستم اینطور باشم! آخه می دونی: من آدمی جدی هستم!
آنا
(نوشته شده در : شنبه 10 آبان 1387 - 20:36:53)
|