روزی که یوزپلنگان از دویدن بازایستادند
قرار بود از شاعر و نویسنده ای بگم که رفتن زودهنگامش، یوزپلنگانی رو غرق در ماتم کرد که هنوز هم پس از سالها، یارای دویدنشون نیست. اما خوندن نوشته کوتاه زیر، بُرد هر آنچه که در سر داشتم.
"دوازده سال پیش، ساعت بیست دقیقه به هشت صبح چهارم شهریور هزار و سیصد و هفتاد و شش، با صدای لا اله الا الله بیدار شدم. تازه فهمیدم اون بیماری لعنتی، سرطان ریه پیشرفته بود و برای دلخوشی من بود که شب قبل وقتی دستش را گرفتم و پرسیدم: الان حالت چطوره بابا؟ گفت: بهترم، نگران چیزی نباش.
امروز سالگرد خاموشی بیژن نجدی است"
«یوحنا نجدی»

وصیت «بیژن نجدی»
"نیمی از سنگها، صخره ها، کوهستان را گذاشته ام
با دره هایش، پیاله های شیر
به خاطر پسرم
نیم دگر کوهستان، وقف باران است.
دریایی آبی و آرام را
با فانوس روشن دریایی
می بخشم به همسرم.
شب های دریا را
بی آرام ، بی آبی
با دلشوره های فانوس دریایی
به دوستان دور دوران سربازی که حالا پیر شده اند.
رودخانه که می گذرد زیر پل
مال تو
دختر پوست کشیده من بر استخوان بلور
که آب
پیراهنت شود تمام تابستان.
هر مزرعه و درخت
کشتزار و علف را
به کویر بدهید، ششدانگ
به دانه های شن، زیر آفتاب.
از صدای سه تار من
سبز سبز پاره های موسیقی
که ریخته ام در شیشه های گلاب و گذاشته ام
روی رف
یک سهم به مثنوی مولانا
دو سهم به "نی" بدهید.
و می بخشم به پرندگان
رنگها، کاشی ها، گنبدها
به یوزپلنگانی که با من دویده اند
غار و قندیل های آهک و تنهایی
و بوی باغچه را
به فصل هایی که می آیند
بعد از من ... ."
روز گذر چاپ ( پنج شنبه 12 شهريور 1388 00:43:11 - بازديد : 367 )
1- نجدی شاهکار بود... چند سال پیش برای گرفتن مطلبی درباره نجدی برای روزنامه مون رفتم خونه ش.لاهیجان. از همسرش گرفتم.و ویژه بیژن نجدی رو درآوردیم.
فرشته
(نوشته شده در : دو شنبه 16 شهريور 1388 - 07:27:07)
2- هوتن جان من هستم هنوز! می خواستم شما ها رو تست بزنم ببینم چقدر منو دوست دارین!
الهام
(نوشته شده در : شنبه 21 شهريور 1388 - 10:09:07)
3- چه عالي! به اين ميگن وصيت نامه حسابي!
طاها
(نوشته شده در : شنبه 21 شهريور 1388 - 11:08:46)
4- ممنونم از لطف همه دوستان دیده و نادیده ام
یوحنا نجدی
(نوشته شده در : سه شنبه 24 شهريور 1388 - 08:24:29)
5- من كه عاشق همسر مهربونشون هستم و وقتي از نجدي صخبت ميكنه آدم غرق ميشه در عشق اين زن!ولي متاسفانه با خود ايشون آشنايي ندارم و متاسفانه با اشعارشون هم ارتباط برقرار نكردم در هرصورت يادشان گرامي هوتن جان پست قبليت رو خيلي دوست داشتم. زيركانه بود.البته براي مني كه تازگي ها به همه چيز به شكل حرفهاي سياسي ناه ميكنم. در هر صورت ككوتاه و كامل بود. ممنون
مرمر
(نوشته شده در : شنبه 4 مهر 1388 - 09:34:23)
6- خدا رحمتش کند. دلم گرفت بدجور. ای میل شما از توی سایتتون کار نمی کنه!
شوکا
(نوشته شده در : شنبه 4 مهر 1388 - 16:24:55)
7- اینکه به جایی برای خواندن و سر کشیدن تمایل داشته باشی نه ربطی به رابطه دوستی و دشمنی دارد نه متکی به ظاهر طرفین. این مطلب و موضوع طرح شده و کیفیت بیانش است که تو را میکشد . برای اولین بار اینجا آمدم و بسیار خرسندم . همه چیزش عالی بود . زنده باشید . ضمنا در مورد موضوع رومولوس کبیر هم شرمنده اگر نظرتان را جلب نکرد . به هر حال در این وا نفسای کار ارزشمند شاید دیدن یک نمایش کلاسیک که با بضاعت همین جماعت وا خورده به روی صحنه میرود از سر ناچاری باشد .
رضا موسوی
(نوشته شده در : چهار شنبه 8 مهر 1388 - 21:04:44)
8- از نوشته مرمر عزیز تعجب کردم!
رها
(نوشته شده در : پنج شنبه 30 مهر 1388 - 06:20:24)
9- سلام شقايق هستم شاگرد سال 1373 استاد عزيزم اقاي بيژن نجدي . امروز صبح 20/08/88 بياد استاد عزيزم افتادم و من ماندم و اين بغض بي انتها پروانه جون اميدوارم كه حال شما خوب باشد و روزگار خوبي در كنار يوحنا و ناتاناعيل داشته باشيد
|