باورش نداشتتد، دیوانه خواندنش و از دین رانده شده، بی آنکه لحظه ای به او گوش سپارند، غافل از آنکه در ورای دهلیز عدسی های تلسکوپش، حقایقی نهفته بود که آنها هرگز حاضر نشدند -و یا درهای همیشه بسته دینشان، به آنها فرصتی نداد- تا آن حقایق را باور کنند -و یا حتی فقط آن را نظاره کنند.

گالیله، پای در مسیری نهاده بود که همگان، سرنوشتی همچون «جوردانو برونو» و «کپرنیک» برایش متصور بودند. آسان نیست برای زدودن جهل از مردمی که همه باورهاشان بوی کلیسا می داد، رو در روی پدران مقدسی قرار گرفت که خود را حاکمان خاک می دانستند.

 

زمان بر گالیله، جاری گشت و او لحظه ای در ایمان خود درنگ نکرد. قامتش خم شد، اما هرگز دفترش را نبست، به آسمان خیره بود و حقیقت را آنچنان که یافته بود، با صدای بلند، "بی ترس"* بر زبان جاری کرد:

"خواب هزاران ساله را آشفتن، بی تاوان نیست ...

بگو که آسمانی نیست ... «بی ترس»

بگو که زمین می چرخد ... «بی ترس»

بگو که خورشید ثابت است و تابان ... «بی ترس»

بگو که شما فقط حاکمان خاکید و تاک ... «بی ترس»

بگو که نگفتنت جنایت است ... و «تاریخ» جانیان را نخواهد بخشید."

 

 

هرگز طوری نزیست که قهرمانان. او هیچ گاه نخواست که قهرمان باشد که حقیقت در برابرش کمرنگ شود تا جایی که نزدیکانش نیز از او مایوس گشتند:

"چرا توبه کردید گالیله؟ در زنده ماندنتان چه حکمتی بود که در مرگتان نبود؟ شما «قهرمان» ما بودید ... و اینک، بی چاره ملتیم ... زیرا «قهرمان» نداریم."

گالیله عصابش را در سرانگشتانش فشرد:

"بیچاره ملتی است، ملتی که «نیازمند» قهرمان باشد."

تنهایش گذاشتند، دورش کردند، -به خیال خود- کمرنگش کردند، اما زمین هرگز از «حرکت» باز نایستاد و خورشید هرگز «نور»ش را سایه نکرد.

"چه شب شومی است، شبی که انسان، حقیقت را دریابد. شبی که در یابیم ایمانمان به «آری» یا «نه» گفتنی، به دوزخ می بردمان یا بهشت. شبی که دریابیم دانایی سرچشمه رنج است. ... راه رستگاری کجاست؟ در دست گالیله یا در آستین پدران مقدس؟"

 

پاورقی یک: از «سلطان و شبان» تا «گالیله»، هنوز "جسارت" در «فرهنگ» زنده است. 

پاورقی دو: خوشحالم که هنوز «نمایش» حرف می زند.

پاورقی سه: گاهی وقت ها، گفتن حقیقت کافی نیست، که باید آن را رو در رو، فریاد کشید، همانگونه که «گالیله-تارخ» با میکروفون رو به جمعیت -به راستی او «تارخ» بود یا «گالیله»؟-.

پاورقی چهار: پرهیز از قهرمان سازی، در این نمایش بی بدیل بود، تا آنجا که تماشاچی دیدن «گالیله» کلاهبردار و دروغگو را تاب نمی آورد.

* داخل گیومه ها، دیالوگ های نمایش.

- عکس ها از مانی لطفی زاده 



Comment نظرات (6)  تیاتر گذر (پنج شنبه 13 اسفند 1388   14:47:33 - بازديد : 18)
 

تنهایی و انزوای ناشی از «اندیشیدن»، در دنیای مدرنی که مصرف گرایی را به یدک می کشد، «لوبورنی» نویسنده را ناخواسته در مسیری هدایت می کند که همسرش «اگوستا»، آن را «هیچ» می خواند.

تفکر حاکم بر جامعه که در شخصیت «اگوستا» نمود پیدا کرده است، «لوبورنی» ای را می پسندد که نه از روی اندیشه بلکه همسو با ذایقه مصرفی جامعه، دست به قلم ببرد و از آنجا که «لوبورنی» توان مقابله با «اگوستا-جامعه» را در خود نمی بیند، عدم را به حضور ترجیح می دهد و دست به خودکشی می زند، غافل از اینکه غیاب او فرصتی مناسب در اختیار «موج-رسانه» ها قرار می دهد تا از وی پس از مرگش، اسطوره ای دروغین بسازند و این بار در فضایی آسوده تر، اهداف خود را پیش ببرند.

 

پاورقی یک: یک سالن ساده، یک دکور ساده و یک اجرای ساده. «ابرج راد» به سادگی، «عیش و نیستی» رو به روی صحنه برد.

 پاورقی دو: «عزت» سینمای ایران -عزت الله انتظامی- رو تکیه بر عصا دیدن، سخت دشوار بود.

عکس اول از مهدی حسنی

 عکس دوم از سیامک زمردی



Comment نظرات (4)  تیاتر گذر (شنبه 8 اسفند 1388   08:30:35 - بازديد : 33)
 

"خانه ای داشتم ،

دور شدم از آن،

 اندوه مرا گرفت" *

 

یک، دو، سه و چهار. چهار سال گذشت. چهار سال پیش، وقتی توی یه شب بارونی، ساکم رو برداشتم و نشستم توی اتوبوس، بی پناهی، رو به از دست دادن حضور همه کسانی ترجیح دادم که مدتها بود در نگاهم، جایی براشون نداشتم. دور شدن از شهری که بی وقفه دوستش می داشتم دشوار بود، اما بهانه، بسیار بود و بغض، بی تاب.

هرگز فرصت نشد تا پبرمرد و پیرزنی که از موهای سفید، چروک پیشانی و هق هق شبانه شون، سهم عمده ای داشتم، پنجره اتاقم و پرده افقی اش که همواره آبستن باد ولگرد بود، کوچه ای که همیشه به بن بست ختم می شد، خیابانی که به آقا، به نی و دف و به یوزپلنگان خسته، می رسید، همه لحظه هایی که توی پیچ های دیلمان جا مونده بودن، خاطراتی که بوی بارون و علف می دادن رو، پیش از حرکت در آغوش بگیرم و ...

٭ جعفر خادم

- عکس از ماندانا بصیرنیا



Comment نظرات (6)  روز گذر (چهار شنبه 28 بهمن 1388   19:20:28 - بازديد : 48)
 



Comment نظرات (8)  عکس گذر (سه شنبه 29 دی 1388   08:14:24 - بازديد : 101)
 
دیشب، من و دوربینم، به یکباره یتیم شدیم و طعم تلخ بی پدری، در ما رخنه کرد. او به من «دیدن» را آموخت، آنسان که مادرم، راه رفتن و پدرم، راه و رسم زندگی. بهمن جلالی، دوربین را به دستم نداد، عکاسی یادم نداد که دگرگونه و ساده دبدن را به من آموخت. از او آموختم که برای دیدن، نیازی به ابزار نیست، که هر چه هست در نگاه ماست و ما آن را جابی همین نزدیکی، گم کرده ایم.

ساده بود، ساده می اندیشید، ساده سخن می گفت و از پیچیدگی هراس داشت و دوری می کرد. دستهای لرزان او، به مهربانی، پذبرای اولین عکسهایی بود که ثبت کردم و هنوز هم، عکسهایم بی تاب رد انگشتان، خاکستر سیگار و نگاهش، از پس شیشه های گرد عینکش، هستند. نمی دانم نبودنش، را چگونه تاب بیاورم، اما در هر فشار شاتر دوربینم به یادش خواهم بود و کلامش را در هر عکسم، با خود به همراه خواهم داشت که "همیشه یک آماتور باش".


Comment نظرات (3)  عکس گذر (شنبه 26 دی 1388   17:27:33 - بازديد : 68)
 

امشب، دل همه دوربین های ما، واسه دستهای لرزونت بی قراری می کنه.

 

- بهمن‌ جلالي، عكاس خبري نامدار درگذشت


Comment نظرات (0)  عکس گذر (جمعه 25 دی 1388   18:47:15 - بازديد : 47)
 

هنوز نگاهم در چارجوب این در، جا مانده و رفتنت را باور نمی کند. گوشه گوشه این خانه، برایت بی قرار است. همه پس کوچه های این شهر را پی بویت گشته ام. از همه چراغهای بیدار این شبانه های تاریک خیابان ها، سراغت را گرفته ام و به همه صندلی های پارک های بی حضور، نشانی ات را داده ام که خبرم کنند هرگاه تن خسته ات را، بر آنها روا کردی. نگاه آدمکهای این شهر، سرزنشم می کنند به این جستجوی بی پایان. نمی دانم برگشتنت را در این خانه خواهم بود یا نه،

اما "... یادت باشد، در را باز گذاشته ام ..."

 



Comment نظرات (5)  زیر گذر (سه شنبه 15 دی 1388   21:42:30 - بازديد : 89)
 

آخرین شب اجرای نمایش «فیروزه» بود، نمایشی که «بهزاد فراهانی»، دغدغه های- به نظر من آشفته- خود، را به روی صحنه برد.

 

 

تقابل مرگ و نویسنده ای شصت ساله که گویی نماینده همه نویسنده هایی بود که به قول مرگ این نمایش، در سراشیبی زندگی قرار گرفتند. نویسنده ای که تلاش می کند مرگ را به این نکته آگاه کند که او هنوز می تواند بنویسد، هنوز حرف های ناتمامی برای گفتن دارد و مرگی این چنین ناگهانی برازنده او نیست. نویسنده، پرده از نوشته هایی بر می دارد که هرگز به لطف ممیزی، قادر به نمایش آنها نبوده است. از فقری می گوید که گریبانگیر طبقه کارگری است که چیزی جز سیه روزی در انتظار آنها نیست، از سیاستی لب به سخن می گشاید که «ننه ایران» در آن ترک وطن می کند، از عشقی طاهر سخن می گوید که فرجامی تلخ و ناگزیر برایش متصور است.

 

 

از شادی می گوید اگرچه معتقد است که این شادی، با او و مردم سرزمینش نامانوس است و ...

سرانجام از تلاش های خود برای متقاعد کردن مرگ طرفی نمی بندد و مرگ او را در آغوشی بی رحمانه در برمی گیرد.

 

 

اما نمایش همچنان ادامه دارد، اما زندگی همچنان ادامه دارد، اما تاتر این مرز و بوم با وجود از دست دادن بزرگانش، همچنان بی وقفه به راه خود ادامه می دهد.

 

 

پاورقی یک: از پله های کافه تاتر شهر بالا میومدیم که ناگهان، صدایی -اغراق نیست اگه بگم- نورانی، همه وجودمو به سمت خودش کشوند. هنوز می شد بی تابی نگاه «لیلا» رو ته چشمای روشنش دید، نگاه بی تاب خواهری که جسم رو به زوال برادری را به نظاره نشسته بود که جنگ برای او به یادگار گذاشته بود. دلم می خواست با تمام وجودم بر صدای «هما روستا» بوسه بزنم.

پاورقی دو: سپاس دوستان «باور»ی را و «طاها»ی عزیز، برای خلق این مجال.



Comment نظرات (5)  تیاتر گذر (شنبه 28 آذر 1388   18:39:02 - بازديد : 120)
 



Comment نظرات (2)  عکس گذر (شنبه 28 آذر 1388   18:25:07 - بازديد : 77)
 



Comment نظرات (2)  عکس گذر (چهار شنبه 25 آذر 1388   05:07:10 - بازديد : 81)
 



Comment نظرات (9)  عکس گذر (جمعه 13 آذر 1388   21:24:40 - بازديد : 176)
 



Comment نظرات (1)  عکس گذر (پنج شنبه 12 آذر 1388   20:17:36 - بازديد : 133)
 

کلاغ؟ پَر. گنجشک؟ پَر. کبوتر؟ پَر.

دستهایی که به نشونه پریدن بالا می رفت و بی هیچ دغدغه ای دوباره بر زمین می نشست و ته همه این پریدن ها و نشستن ها، خنده هایی بود که بعد از پَر دادن سهوی خرگوش یا پلنگ، بر چهره های ما نقش می بست. و حالا یه بار دیگه به ناچار وارد همون بازی شدم. این روزا هم، انگشت به زمین می ذارم و از پَر کشیدن عده ای می گم که قرار بود روی زمین و روی همین خاک، با هم باشیم اما زمانه به ناگهان مسیر قصه شو عوض کرد و من تا به خودم اومدم، دیدم که گوشه ای نشستم و با خودم زمزمه می کنم،

اون دوستم؟ پَر. همسایه بالایی؟ پَر. اونی که تازه پیداش کرده بودم؟ پَر. همکلاسی ای که خبری ازش نداشتم؟ پَر. همون کسی که هنوز ندیده بودمش؟ پَر. تو؟ پَر. من؟ ...

نه، دیگه بازی بسه، می خوام بخوابم.



Comment نظرات (8)  روز گذر (پنج شنبه 28 آبان 1388   18:26:49 - بازديد : 137)
 



Comment نظرات (2)  عکس گذر (چهار شنبه 6 آبان 1388   22:34:27 - بازديد : 120)
 

کنار سماور می نشست و گره می زد قل قل آب و خاطرات دوری که دیگر فقط در موهای گیس شده حنایی اش نمود پیدا کرده بود. سر می چرخاند و دست در گنجه پشتی ای می کرد که به خاطر پا درد، پدربزرگ کنار او گذاشته بود. انگشتان خود را جمع می کرد و دو سه مشت کوچک چای در قوری می ریخت و چند پر شکوفه بهار نارنج به آن اضافه می کرد. همیشه عادت داشت قبل از دم کردن چای آن را بو بکشد و در موردش نظر بدهد. وقتی قوری به صورتش نزدیک می شد در چشمان روشنش می شد زنانی را دید که با لباس های رنگی، برگ برگ چای را با سر انگشتان ظریف خود از بوته ها جدا می کنند. قوری بر سر سماور می رفت و مادربزرگ پیر من آوازهایی را زمزمه می کرد که بر سر باغ های چای، زنان روستایی.

اتاق کوچکشان پر بود از آتشی که در فوجی از هیزم می سوخت و زمستانی که کمی زودتر از همیشه خود را تا پشت شیشه ها رسانده بود و سکوت نگاه پدربزرگ که ترکیب بخار آب و آوازهای معشوقه را دنبال می کرد. هرگز نشده بود چای را در استکانی بریزد که بارها و بارها در میان آب جوش غوطه نخورده باشد. استکانی که بی صبرانه در انتظار یاقوتی بود که رایحه دلپذیرش، زنگار خواب و خستگی را از چهره پیرمردی می زدود که هنوز هم نگاهش قلب پیرزن را به تپشی بی نظیر وا می داشت.

باز هم خلوتی شبانه به رنگ چای، به بوی چای و به طعم چای.

و حالا سالها از خلوت های پدربزگ و مادربزگ می گذرد و من همچنان، به دنبال یک استکان چای ای می گردم که بار دیگر مرا عاشق کند به سان آنها که هر شب.

اما دریغا که هرگز نه رنگی از عشق، نه بویی از عشق و نه طعمی از عشق در این چای های پررنگ و لعاب کیسه ای ندیدم.



Comment نظرات (3)  روز گذر (شنبه 11 مهر 1388   19:20:06 - بازديد : 179)
 

ماجرای مرا پایانی نبود / در تمام اتاق ها / خیال های تو پرپر زنان می رفتند و می آمدند / و پرندگانی / بال های تو را می چیدند و به خود می بستند / که فریبم دهند / موسی / در آتش تکه های عصایش می سوخت / بع بع گوسفندانی گریان / در فراق شبان گمشده در اتاقم می پیچید / و من تکه تکه فراموش می شدم / بوی پیراهنت چون برف بهاری تمام اتاق ها را سفید کرده بود / عقربه ها مثل دو تیغه ی الماس در مچ دستم برق می زدند / و زمین به قطره اشک درشتی معلق می مانست / ماجرای مرا پایانی نبود اگر عطر تو از صندلی بر نمی خواست / دستم را نمی گرفت و به خیابانم نمی برد.

شمس لنگرودی




توی این روزایی که کمتر آبستن خاطره ای میشن، شدم بسان رهگذری* که مجال موندنش نیست.

*«رادوار» در گویش گیلکی به «رهگذر» گفته می شه.

 



 از پشت یک سوم
 تهرانر
 آریشکا
 اما
 یادداشتهای یک مرجان
 قصه من
 حرف های پشت سکوت
 روز+نامه
 چراغ
 بوگ
 درد مشترک
 طعم گس خورشید
 با تو می گویم ...
 داستانهای شوکا
 دختر نارنج و ترنج
 جبران ناپذیر
 الخ ...
 یادداشت های یک لاهیجی
 عالم خیالی من
 بی سببی
 سارا شریعتی
 وب نوشت
 ورگ
 حرف دل
 خبر از نگاه دوربین
 Narya
 برای زن فردا ... کردیا
 Wings of Desire
 قلم خوردگی
 میزنم فریاد
 قصه های من و کتابام
 شب نویس
 مهرواژ
 در گلستانه
 پاپتی
 سبزه خانوم
 مونالیزا
 دلتنگی های خیابان شانزدهم
 نسخه هفدهم
 ماهی سیاه کوچولو
 من بلاگر نیستم
 دوباره
 سه روز پیش
 لاهیگ
 ماسو
 من و تنهایی
 بگو زنده باد زندگی
 طلوعی تا فردا
 عکاسی و هنر جدید
 آگراندیسمان
 پیرامون
 باغچه
 نا خانا
 پنجره
 مکث
 کافه ریسترتو
 یادداشتهای طاها
 چینه
 ساعت ها
 تاتوره یعنی تو
 ماه هفت شب
 حرفه: خبرنگار
 ناتور
 حیاط خانه ما
 مامهر
 صبحگاه
 سوسن جون
 cogito
 سالادج
 کلمه
 خورشیدک
 آریانوشت
 همابلاگ


لينكي موجود نمي باشد.

نظرخواهي تعريف نشده است.



تعداد افراد آنلاين: 4 نفر

 

RSS - XML - 

Powered by : homablog ver2.2