نظرات (7) عکس گذر (سه شنبه 29 دی 1388
08:14:24 - بازديد : 50)
دیشب، من و دوربینم، به یکباره یتیم شدیم و طعم تلخ بی پدری، در ما رخنه کرد. او به من «دیدن» را آموخت، آنسان که مادرم، راه رفتن و پدرم، راه و رسم زندگی. بهمن جلالی، دوربین را به دستم نداد، عکاسی یادم نداد که دگرگونه و ساده دبدن را به من آموخت. از او آموختم که برای دیدن، نیازی به ابزار نیست، که هر چه هست در نگاه ماست و ما آن را جابی همین نزدیکی، گم کرده ایم.

ساده بود، ساده می اندیشید، ساده سخن می گفت و از پیچیدگی هراس داشت و دوری می کرد. دستهای لرزان او، به مهربانی، پذبرای اولین عکسهایی بود که ثبت کردم و هنوز هم، عکسهایم بی تاب رد انگشتان، خاکستر سیگار و نگاهش، از پس شیشه های گرد عینکش، هستند. نمی دانم نبودنش، را چگونه تاب بیاورم، اما در هر فشار شاتر دوربینم به یادش خواهم بود و کلامش را در هر عکسم، با خود به همراه خواهم داشت که "همیشه یک آماتور باش".
هنوز نگاهم در چارجوب این در، جا مانده و رفتنت را باور نمی کند. گوشه گوشه این خانه، برایت بی قرار است. همه پس کوچه های این شهر را پی بویت گشته ام. از همه چراغهای بیدار این شبانه های تاریک خیابان ها، سراغت را گرفته ام و به همه صندلی های پارک های بی حضور، نشانی ات را داده ام که خبرم کنند هرگاه تن خسته ات را، بر آنها روا کردی. نگاه آدمکهای این شهر، سرزنشم می کنند به این جستجوی بی پایان. نمی دانم برگشتنت را در این خانه خواهم بود یا نه،
اما "... یادت باشد، در را باز گذاشته ام ..."

نظرات (5) زیر گذر (سه شنبه 15 دی 1388
21:42:30 - بازديد : 58)
آخرین شب اجرای نمایش «فیروزه» بود، نمایشی که «بهزاد فراهانی»، دغدغه های- به نظر من آشفته- خود، را به روی صحنه برد.

تقابل مرگ و نویسنده ای شصت ساله که گویی نماینده همه نویسنده هایی بود که به قول مرگ این نمایش، در سراشیبی زندگی قرار گرفتند. نویسنده ای که تلاش می کند مرگ را به این نکته آگاه کند که او هنوز می تواند بنویسد، هنوز حرف های ناتمامی برای گفتن دارد و مرگی این چنین ناگهانی برازنده او نیست. نویسنده، پرده از نوشته هایی بر می دارد که هرگز به لطف ممیزی، قادر به نمایش آنها نبوده است. از فقری می گوید که گریبانگیر طبقه کارگری است که چیزی جز سیه روزی در انتظار آنها نیست، از سیاستی لب به سخن می گشاید که «ننه ایران» در آن ترک وطن می کند، از عشقی طاهر سخن می گوید که فرجامی تلخ و ناگزیر برایش متصور است.

از شادی می گوید اگرچه معتقد است که این شادی، با او و مردم سرزمینش نامانوس است و ...
سرانجام از تلاش های خود برای متقاعد کردن مرگ طرفی نمی بندد و مرگ او را در آغوشی بی رحمانه در برمی گیرد.

اما نمایش همچنان ادامه دارد، اما زندگی همچنان ادامه دارد، اما تاتر این مرز و بوم با وجود از دست دادن بزرگانش، همچنان بی وقفه به راه خود ادامه می دهد.

پاورقی یک: از پله های کافه تاتر شهر بالا میومدیم که ناگهان، صدایی -اغراق نیست اگه بگم- نورانی، همه وجودمو به سمت خودش کشوند. هنوز می شد بی تابی نگاه «لیلا» رو ته چشمای روشنش دید، نگاه بی تاب خواهری که جسم رو به زوال برادری را به نظاره نشسته بود که جنگ برای او به یادگار گذاشته بود. دلم می خواست با تمام وجودم بر صدای «هما روستا» بوسه بزنم.
پاورقی دو: سپاس دوستان «باور»ی را و «طاها»ی عزیز، برای خلق این مجال.
نظرات (2) عکس گذر (چهار شنبه 25 آذر 1388
05:07:10 - بازديد : 54)
نظرات (9) عکس گذر (جمعه 13 آذر 1388
21:24:40 - بازديد : 152)
نظرات (2) عکس گذر (پنج شنبه 12 آذر 1388
20:17:36 - بازديد : 85)
کلاغ؟ پَر. گنجشک؟ پَر. کبوتر؟ پَر.
دستهایی که به نشونه پریدن بالا می رفت و بی هیچ دغدغه ای دوباره بر زمین می نشست و ته همه این پریدن ها و نشستن ها، خنده هایی بود که بعد از پَر دادن سهوی خرگوش یا پلنگ، بر چهره های ما نقش می بست. و حالا یه بار دیگه به ناچار وارد همون بازی شدم. این روزا هم، انگشت به زمین می ذارم و از پَر کشیدن عده ای می گم که قرار بود روی زمین و روی همین خاک، با هم باشیم اما زمانه به ناگهان مسیر قصه شو عوض کرد و من تا به خودم اومدم، دیدم که گوشه ای نشستم و با خودم زمزمه می کنم،
اون دوستم؟ پَر. همسایه بالایی؟ پَر. اونی که تازه پیداش کرده بودم؟ پَر. همکلاسی ای که خبری ازش نداشتم؟ پَر. همون کسی که هنوز ندیده بودمش؟ پَر. تو؟ پَر. من؟ ...
نه، دیگه بازی بسه، می خوام بخوابم.
نظرات (9) روز گذر (پنج شنبه 28 آبان 1388
18:26:49 - بازديد : 117)
نظرات (3) عکس گذر (چهار شنبه 6 آبان 1388
22:34:27 - بازديد : 99)
کنار سماور می نشست و گره می زد قل قل آب و خاطرات دوری که دیگر فقط در موهای گیس شده حنایی اش نمود پیدا کرده بود. سر می چرخاند و دست در گنجه پشتی ای می کرد که به خاطر پا درد، پدربزرگ کنار او گذاشته بود. انگشتان خود را جمع می کرد و دو سه مشت کوچک چای در قوری می ریخت و چند پر شکوفه بهار نارنج به آن اضافه می کرد. همیشه عادت داشت قبل از دم کردن چای آن را بو بکشد و در موردش نظر بدهد. وقتی قوری به صورتش نزدیک می شد در چشمان روشنش می شد زنانی را دید که با لباس های رنگی، برگ برگ چای را با سر انگشتان ظریف خود از بوته ها جدا می کنند. قوری بر سر سماور می رفت و مادربزرگ پیر من آوازهایی را زمزمه می کرد که بر سر باغ های چای، زنان روستایی.
اتاق کوچکشان پر بود از آتشی که در فوجی از هیزم می سوخت و زمستانی که کمی زودتر از همیشه خود را تا پشت شیشه ها رسانده بود و سکوت نگاه پدربزرگ که ترکیب بخار آب و آوازهای معشوقه را دنبال می کرد.
هرگز نشده بود چای را در استکانی بریزد که بارها و بارها در میان آب جوش غوطه نخورده باشد. استکانی که بی صبرانه در انتظار یاقوتی بود که رایحه دلپذیرش، زنگار خواب و خستگی را از چهره پیرمردی می زدود که هنوز هم نگاهش قلب پیرزن را به تپشی بی نظیر وا می داشت.
باز هم خلوتی شبانه به رنگ چای، به بوی چای و به طعم چای.
و حالا سالها از خلوت های پدربزگ و مادربزگ می گذرد و من همچنان، به دنبال یک استکان چای ای می گردم که بار دیگر مرا عاشق کند به سان آنها که هر شب.
اما دریغا که هرگز نه رنگی از عشق، نه بویی از عشق و نه طعمی از عشق در این چای های پررنگ و لعاب کیسه ای ندیدم.
نظرات (4) روز گذر (شنبه 11 مهر 1388
19:20:06 - بازديد : 152)
"خرابی چون که از حد بگذرد آباد گردد"
این جمله ای بود که یک روز پس از فاجعه ای که برای دوستی، چند سال پیش رخ داد بر قابی روی دیوار اتاقش خوش نشست.
و من نیز از فرط آبادی این روزهای خودم و کشورم، مکرر می خندم.
نظرات (6) روز گذر (يک شنبه 5 مهر 1388
22:19:26 - بازديد : 135)
قرار بود از شاعر و نویسنده ای بگم که رفتن زودهنگامش، یوزپلنگانی رو غرق در ماتم کرد که هنوز هم پس از سالها، یارای دویدنشون نیست. اما خوندن نوشته کوتاه زیر، بُرد هر آنچه که در سر داشتم.
"دوازده سال پیش، ساعت بیست دقیقه به هشت صبح چهارم شهریور هزار و سیصد و هفتاد و شش، با صدای لا اله الا الله بیدار شدم. تازه فهمیدم اون بیماری لعنتی، سرطان ریه پیشرفته بود و برای دلخوشی من بود که شب قبل وقتی دستش را گرفتم و پرسیدم: الان حالت چطوره بابا؟ گفت: بهترم، نگران چیزی نباش.
امروز سالگرد خاموشی بیژن نجدی است"
«یوحنا نجدی»

وصیت «بیژن نجدی»
"نیمی از سنگها، صخره ها، کوهستان را گذاشته ام
با دره هایش، پیاله های شیر
به خاطر پسرم
نیم دگر کوهستان، وقف باران است.
دریایی آبی و آرام را
با فانوس روشن دریایی
می بخشم به همسرم.
شب های دریا را
بی آرام ، بی آبی
با دلشوره های فانوس دریایی
به دوستان دور دوران سربازی که حالا پیر شده اند.
رودخانه که می گذرد زیر پل
مال تو
دختر پوست کشیده من بر استخوان بلور
که آب
پیراهنت شود تمام تابستان.
هر مزرعه و درخت
کشتزار و علف را
به کویر بدهید، ششدانگ
به دانه های شن، زیر آفتاب.
از صدای سه تار من
سبز سبز پاره های موسیقی
که ریخته ام در شیشه های گلاب و گذاشته ام
روی رف
یک سهم به مثنوی مولانا
دو سهم به "نی" بدهید.
و می بخشم به پرندگان
رنگها، کاشی ها، گنبدها
به یوزپلنگانی که با من دویده اند
غار و قندیل های آهک و تنهایی
و بوی باغچه را
به فصل هایی که می آیند
بعد از من ... ."
نظرات (10) روز گذر (پنج شنبه 12 شهريور 1388
00:43:11 - بازديد : 208)
همیشه از بین مباحث ریاضی، مبحث معادلات، صرف نظر از تعداد مجهولات، واسه من شیرین و جذاب بود. اینکه دو تا معادله رو می بردیم توی یه دستگاه و با اندکی تغییر توی ضرایبشون کاری می کردیم تا به معادلات ساده تر و سپس به مقادیر مجهول برسیم، کاری جالب و مفرح بود. ولی از وقتی که به ناچار درگیر نوع جدیدی از معادلات شدم، نظرم نسبت به مبحث معادلات، همانند سایر مباحث ریاضی رنگ نفرت به خود گرفت. معادلاتی که مجهولات عددی جاشونو به مقادیر انسانی دادن.

توی این معادلات جدید، آدم هایی که حضورشون رو هر روزه اطراف خودم احساس می کنم، به هیات مجهولاتی دراومدن که به نظر می رسه در شرایطی که فی الحال بر من می گذره، غیرقابل حل باشن. رسیدن به جواب های این نوع معادلات خاص، نیاز به تحلیل و رمز گشایی موشکافانه رفتار اونها داره که از حوصله من توی این برهه از زمان، خارجه و به ناچار راهی برگزیدم که اگرچه بی شباهت به پاک کردن صورت مساله نیست، ولی کارساز برای برون رفت از بحرانهای کنونیه; حذف مجهولات انسانی که البته منجر خواهد شد به حذف معادلات. کاری که شاید با غیر قابل برگشت بودن آدمهایی همراه باشه که هدف، فقط حذف موقت اونهاست.
نظرات (6) روز گذر (پنج شنبه 29 مرداد 1388
12:21:49 - بازديد : 152)
|