<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><rss version="0.91" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
<channel>
<title>Radavar.com</title><link>http://www.Radavar.com/</link>
<description>Radavar.com</description><language>it</language>
<item>
	<title><![CDATA[گالیله]]></title>
	<description><![CDATA[<p><font size="2"></font></p>
<p><font size="2">باورش نداشتتد، دیوانه خواندنش و از دین رانده شده، بی آنکه لحظه ای به او گوش سپارند، غافل از آنکه در ورای دهلیز عدسی های تلسکوپش، حقایقی نهفته بود که آنها هرگز حاضر نشدند -و یا درهای همیشه بسته دینشان، به آنها فرصتی نداد- تا آن حقایق را باور کنند -و یا حتی فقط آن را نظاره کنند.</font> </p>
<p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Galileh1.jpg"/></p>
<p><font size="2"></font></p>
<p><font size="2">گالیله، پای در مسیری نهاده بود که همگان، سرنوشتی همچون «جوردانو برونو» و «کپرنیک» برایش متصور بودند. آسان نیست برای زدودن جهل از مردمی که همه باورهاشان بوی کلیسا می داد، رو در روی پدران مقدسی قرار گرفت که خود را حاکمان خاک می دانستند.</font> </p>
<p> </p>
<p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Galileh3.jpg"/></p>
<p><font size="2"></font></p>
<p><font size="2">زمان بر گالیله، جاری گشت و او لحظه ای در ایمان خود درنگ نکرد. قامتش خم شد، اما هرگز دفترش را نبست، به آسمان خیره بود و حقیقت را آنچنان که یافته بود، با صدای بلند، "بی ترس"* بر زبان جاری کرد: </font></p>
<p><font size="2"><font face="Courier New"><strong>"خواب هزاران ساله را آشفتن، بی تاوان نیست ... </strong></font></font></p>
<p><font size="2"><font face="Courier New"><strong>بگو که آسمانی نیست ... «بی ترس» </strong></font></font></p>
<p><font size="2"><font face="Courier New"><strong>بگو که زمین می چرخد ... «بی ترس» </strong></font></font></p>
<p><font size="2"><font face="Courier New"><strong>بگو که خورشید ثابت است و تابان ... «بی ترس» </strong></font></font></p>
<p><font size="2"><font face="Courier New"><strong>بگو که شما فقط حاکمان خاکید و تاک ... </strong></font></font><font size="2"><font face="Courier New"><strong>«بی ترس» </strong></font></font></p>
<p><font size="2"><font face="Courier New"><strong>بگو که نگفتنت جنایت است ... و «تاریخ» جانیان را نخواهد بخشید."</strong></font> </font></p>
<p> </p>
<p align="center"><font size="2"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Galileh2.jpg"/></font></p>
<p><font size="2"> </font></p>
<p><font size="2">هرگز طوری نزیست که قهرمانان. او هیچ گاه نخواست که قهرمان باشد که حقیقت در برابرش کمرنگ شود تا جایی که نزدیکانش نیز از او مایوس گشتند: </font></p>
<p><font size="2"><font face="Courier New"><strong>"چرا توبه کردید گالیله؟ در زنده ماندنتان چه حکمتی بود که در مرگتان نبود؟ شما «قهرمان» ما بودید ... و اینک، بی چاره ملتیم ... زیرا «قهرمان» نداریم."</strong></font> </font></p>
<p><font size="2">گالیله عصابش را در سرانگشتانش فشرد: </font></p>
<p><font size="2"><strong><font face="Courier New">"بیچاره ملتی است، ملتی که «نیازمند» قهرمان باشد."</font></strong> </font></p>
<p><font size="2">تنهایش گذاشتند، دورش کردند، -به خیال خود- کمرنگش کردند، اما زمین هرگز از «حرکت» باز نایستاد و خورشید هرگز «نور»ش را سایه نکرد. </font></p>
<p><font size="2" face="Courier New"><strong>"چه شب شومی است، شبی که انسان، حقیقت را دریابد. شبی که در یابیم ایمانمان به «آری» یا «نه» گفتنی، به دوزخ می بردمان یا بهشت. شبی که دریابیم دانایی سرچشمه رنج است. ... راه رستگاری کجاست؟ در دست گالیله یا در آستین پدران مقدس؟" </strong></font></p>
<p> </p>
<p align="center"><font size="2"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Galileh4.jpg"/></font></p>
<p><font size="2"></font></p>
<p><font size="2">پاورقی یک: از «سلطان و شبان» تا «گالیله»، هنوز "جسارت" در «فرهنگ» زنده است. </font></p>
<p><font size="2">پاورقی دو: خوشحالم که هنوز «نمایش» حرف می زند. </font></p>
<p><font size="2">پاورقی سه: گاهی وقت ها، گفتن حقیقت کافی نیست، که باید آن را رو در رو، فریاد کشید، همانگونه که «گالیله-تارخ» با میکروفون رو به جمعیت -به راستی او «تارخ» بود یا «گالیله»؟-. </font></p>
<p><font size="2">پاورقی چهار: پرهیز از قهرمان سازی، در این نمایش بی بدیل بود، تا آنجا که تماشاچی دیدن «گالیله» کلاهبردار و دروغگو را تاب نمی آورد. </font></p>
<p><font color="#999999" size="1">* داخل گیومه ها، دیالوگ های نمایش.</font></p>
<p><font color="#999999" size="1">- عکس ها از مانی لطفی زاده</font> </p>
                                                    ]]></description>
	<link><![CDATA[http://www.Radavar.com/common.asp?articolo=114]]></link>
	<guid isPermaLink="true">http://www.Radavar.com/common.asp?articolo=114</guid>
	<dc:date>2010-03-04T14:47:33+01:00</dc:date>
	<dc:creator>هوتن باباپور</dc:creator>
</item>
<item>
	<title><![CDATA[عیش و نیستی]]></title>
	<description><![CDATA[<p><font size="2">تنهایی و انزوای ناشی از &laquo;اندیشیدن&raquo;، در دنیای مدرنی که مصرف گرایی را به یدک می کشد، &laquo;لوبورنی&raquo; نویسنده را ناخواسته در مسیری هدایت می کند که همسرش &laquo;اگوستا&raquo;، آن را &laquo;هیچ&raquo; می خواند.</font></p>
<p><font size="2"></font></p>
<p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Eish1.jpg"/></p>
<p><font size="2"></font></p>
<p><font size="2">تفکر حاکم بر جامعه که در شخصیت &laquo;اگوستا&raquo; نمود پیدا کرده است، &laquo;لوبورنی&raquo; ای را می پسندد که نه از روی اندیشه بلکه همسو با ذایقه مصرفی جامعه، دست به قلم&nbsp;ببرد و از آنجا که &laquo;لوبورنی&raquo; توان مقابله با &laquo;اگوستا-جامعه&raquo; را در خود نمی بیند، عدم را به حضور ترجیح می دهد و دست به خودکشی می زند، غافل از اینکه غیاب او فرصتی مناسب در اختیار &laquo;موج-رسانه&raquo; ها قرار می دهد تا از وی پس از مرگش، اسطوره ای دروغین بسازند و این بار در فضایی آسوده تر، اهداف خود را پیش ببرند.</font></p>
<p>&nbsp;</p>
<p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Eish2.jpg"/></p>
<p><font size="2">پاورقی یک: یک سالن ساده، یک دکور ساده و یک اجرای ساده. &laquo;ابرج راد&raquo; به سادگی، &laquo;عیش و نیستی&raquo; رو به روی صحنه برد.</font></p>
<p><font size="2">&nbsp;پاورقی دو:&nbsp;&laquo;عزت&raquo; سینمای ایران -عزت الله انتظامی- رو تکیه بر عصا دیدن، سخت دشوار بود.</font> </p>
<p><font color="#808080" size="1">عکس اول از مهدی حسنی</font></p>
<p><font color="#808080" size="1">&nbsp;عکس دوم از سیامک زمردی </font></p>]]></description>
	<link><![CDATA[http://www.Radavar.com/common.asp?articolo=111]]></link>
	<guid isPermaLink="true">http://www.Radavar.com/common.asp?articolo=111</guid>
	<dc:date>2010-02-27T08:30:35+01:00</dc:date>
	<dc:creator>هوتن باباپور</dc:creator>
</item>
<item>
	<title><![CDATA[چهار]]></title>
	<description><![CDATA[<p align="right"><font size="2">&quot;خانه ای داشتم ،</font></p>
<p align="right"><font size="2">دور شدم از آن،</font></p>
<p align="right"><font size="2">&nbsp;اندوه مرا گرفت&quot; *</font> </p>
<p align="right">&nbsp;</p>
<p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Bi panahi.jpg"/></p>
<p><font size="2"></font></p>
<p><font size="2">یک، دو، سه و چهار. چهار سال گذشت. چهار سال پیش، وقتی توی یه شب بارونی، ساکم رو برداشتم و نشستم توی اتوبوس، بی پناهی، رو به از دست دادن حضور همه کسانی ترجیح دادم که مدتها بود در نگاهم، جایی براشون نداشتم. دور شدن از شهری که بی وقفه دوستش می داشتم دشوار بود، اما بهانه، بسیار بود و بغض، بی تاب. </font></p>
<p><font size="2">هرگز فرصت نشد تا پبرمرد و پیرزنی که از موهای سفید، چروک پیشانی و هق هق شبانه شون، سهم عمده ای داشتم، پنجره اتاقم و پرده افقی اش که همواره آبستن باد ولگرد بود، کوچه ای که همیشه به بن بست ختم می شد، خیابانی که به آقا، به نی و دف و به یوزپلنگان خسته، می رسید، همه لحظه هایی که توی پیچ های دیلمان جا مونده بودن، خاطراتی که بوی بارون و علف می دادن رو، پیش از حرکت در آغوش بگیرم و ...</font> </p>
<p><font color="#808080" size="1">٭ جعفر خادم </font></p>
<p><font color="#808080" size="1">- عکس از ماندانا بصیرنیا</font> </p>]]></description>
	<link><![CDATA[http://www.Radavar.com/common.asp?articolo=110]]></link>
	<guid isPermaLink="true">http://www.Radavar.com/common.asp?articolo=110</guid>
	<dc:date>2010-02-17T19:20:28+01:00</dc:date>
	<dc:creator>هوتن باباپور</dc:creator>
</item>
<item>
	<title><![CDATA[آیین چراغ، خاموشی نیست]]></title>
	<description><![CDATA[<p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Bahman Jalali a.jpg"/></p>
<p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Bahman Jalali j.jpg"/></p>
<p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Bahman Jalali b.jpg"/></p>
<p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Bahman Jalali n.jpg"/></p>
<p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Bahman Jalali c.jpg"/></p>
<p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Bahman Jalali l.jpg"/></p>
<p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Bahman Jalali e.jpg"/></p>
<p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Bahman Jalali m.jpg"/></p>
<p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Bahman Jalali i.jpg"/></p>
<p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Bahman Jalali f.jpg"/></p>
<p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Bahman Jalali h.jpg"/></p>
<p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Bahman Jalali k.jpg"/></p>
<p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Bahman Jalali g.jpg"/></p>
                                                    
                                                    ]]></description>
	<link><![CDATA[http://www.Radavar.com/common.asp?articolo=109]]></link>
	<guid isPermaLink="true">http://www.Radavar.com/common.asp?articolo=109</guid>
	<dc:date>2010-01-19T08:14:24+01:00</dc:date>
	<dc:creator>هوتن باباپور</dc:creator>
</item>
<item>
	<title><![CDATA[دوربینی که تنها ماند]]></title>
	<description><![CDATA[<font size="2">دیشب، من و دوربینم، به یکباره یتیم شدیم و طعم تلخ بی پدری، در ما رخنه کرد. او به من &laquo;دیدن&raquo; را آموخت، آنسان که مادرم، راه رفتن و پدرم، راه و رسم زندگی. بهمن جلالی، دوربین را به دستم نداد، عکاسی یادم نداد که دگرگونه و ساده دبدن را به من آموخت. از او آموختم که برای دیدن، نیازی به ابزار نیست، که هر چه هست در نگاه ماست و ما آن را جابی همین نزدیکی، گم کرده ایم.</font>
<p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Bahman Jalali3.jpg"/></p>
<font size="2">ساده بود، ساده می اندیشید، ساده سخن می گفت و از پیچیدگی هراس داشت و دوری می کرد. دستهای لرزان او، به مهربانی، پذبرای اولین عکسهایی بود که ثبت کردم و هنوز هم، عکسهایم بی تاب رد انگشتان، خاکستر سیگار و نگاهش، از پس شیشه های گرد عینکش، هستند. نمی دانم نبودنش، را چگونه تاب بیاورم، اما در هر فشار شاتر دوربینم به یادش خواهم بود و کلامش را در هر عکسم، با خود به همراه خواهم داشت که &quot;همیشه یک آماتور باش&quot;.</font>]]></description>
	<link><![CDATA[http://www.Radavar.com/common.asp?articolo=108]]></link>
	<guid isPermaLink="true">http://www.Radavar.com/common.asp?articolo=108</guid>
	<dc:date>2010-01-16T17:27:33+01:00</dc:date>
	<dc:creator>هوتن باباپور</dc:creator>
</item>
<item>
	<title><![CDATA[شبی که ماه سوخت]]></title>
	<description><![CDATA[<p><font size="2">امشب، دل همه دوربین های ما، واسه دستهای لرزونت بی قراری می کنه. </font></p>
<p> </p>
<p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Bahman Jalalii.jpg"/></p>
<a href="http://www.hamshahrionline.ir/News/?id=106039">- بهمن‌ جلالي، عكاس خبري نامدار درگذشت</a>
                                                    
                                                    ]]></description>
	<link><![CDATA[http://www.Radavar.com/common.asp?articolo=107]]></link>
	<guid isPermaLink="true">http://www.Radavar.com/common.asp?articolo=107</guid>
	<dc:date>2010-01-15T18:47:15+01:00</dc:date>
	<dc:creator>هوتن باباپور</dc:creator>
</item>
<item>
	<title><![CDATA[آزادی]]></title>
	<description><![CDATA[<p><font size="2">هنوز نگاهم در چارجوب این در، جا مانده و رفتنت را باور نمی کند. گوشه گوشه این خانه، برایت بی قرار است. همه پس کوچه های این شهر را پی بویت گشته ام. از همه چراغهای بیدار این شبانه های تاریک خیابان ها، سراغت را گرفته ام و به همه صندلی های پارک های بی حضور، نشانی ات را داده ام که خبرم کنند هرگاه تن خسته ات را، بر آنها روا کردی. نگاه آدمکهای این شهر، سرزنشم می کنند به این جستجوی بی پایان. نمی دانم برگشتنت را در این خانه خواهم بود یا نه،</font> </p>
<p align="center"><font size="2">اما "... یادت باشد، در را باز گذاشته ام ..."</font> </p>
<p> </p>
<p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Azadi.jpg"/></p>
                                                    
                                                    
                                                    ]]></description>
	<link><![CDATA[http://www.Radavar.com/common.asp?articolo=106]]></link>
	<guid isPermaLink="true">http://www.Radavar.com/common.asp?articolo=106</guid>
	<dc:date>2010-01-05T21:42:30+01:00</dc:date>
	<dc:creator>هوتن باباپور</dc:creator>
</item>
<item>
	<title><![CDATA[فیروزه]]></title>
	<description><![CDATA[<p><font size="2">آخرین شب اجرای نمایش &laquo;فیروزه&raquo; بود، نمایشی که &laquo;بهزاد فراهانی&raquo;، دغدغه های- به نظر من آشفته- خود، را به روی صحنه برد.</font> </p>
<p>&nbsp;</p>
<p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Firoozeh4.jpg"/></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><font size="2">تقابل مرگ و نویسنده ای شصت ساله که گویی نماینده همه نویسنده هایی بود که به قول مرگ این نمایش، در سراشیبی زندگی قرار گرفتند. نویسنده ای که تلاش می کند مرگ را به این نکته آگاه کند که او هنوز می تواند بنویسد، هنوز حرف های ناتمامی برای گفتن دارد و مرگی این چنین ناگهانی برازنده او نیست. نویسنده، پرده از نوشته هایی بر می دارد که هرگز به لطف ممیزی، قادر به نمایش آنها نبوده است. از فقری می گوید که گریبانگیر طبقه کارگری است که چیزی جز سیه روزی در انتظار آنها نیست، از سیاستی لب به سخن می گشاید که &laquo;ننه ایران&raquo; در آن ترک وطن می کند، از عشقی طاهر سخن می گوید که فرجامی تلخ و ناگزیر برایش متصور است.</font></p>
<p>&nbsp;</p>
<p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Firoozeh5.jpg"/></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><font size="2">از شادی می گوید اگرچه معتقد است که این شادی، با او و مردم سرزمینش نامانوس است و ...</font></p>
<p><font size="2">سرانجام از تلاش های خود برای متقاعد کردن مرگ طرفی نمی بندد و مرگ او را در آغوشی بی رحمانه در برمی گیرد.</font> </p>
<p>&nbsp;</p>
<p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Firoozeh1.jpg"/></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><font size="2">اما نمایش همچنان ادامه دارد، اما زندگی همچنان ادامه دارد، اما تاتر این مرز و بوم با وجود از دست دادن بزرگانش، همچنان بی وقفه به راه خود ادامه می دهد.</font> </p>
<p>&nbsp;</p>
<p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Firoozeh2.jpg"/></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><font size="2">پاورقی یک: از پله های کافه تاتر شهر بالا میومدیم که ناگهان، صدایی -اغراق نیست اگه بگم- نورانی، همه وجودمو به سمت خودش کشوند. هنوز می شد بی تابی نگاه &laquo;لیلا&raquo; رو ته چشمای روشنش دید، نگاه بی تاب خواهری که جسم رو به زوال برادری را به نظاره نشسته بود که جنگ برای او به یادگار گذاشته بود. دلم می خواست با تمام وجودم بر صدای &laquo;هما روستا&raquo; بوسه بزنم. </font></p>
<p><font size="2">پاورقی دو: سپاس دوستان &laquo;</font><a href="http://www.baavarnew.ir/"><font size="2">باور</font></a><font size="2">&raquo;ی را و &laquo;</font><font size="2"><a href="http://taha3961.blogfa.com/">طاها</a></font><font size="2">&raquo;ی عزیز، برای خلق این مجال.</font> </p>]]></description>
	<link><![CDATA[http://www.Radavar.com/common.asp?articolo=105]]></link>
	<guid isPermaLink="true">http://www.Radavar.com/common.asp?articolo=105</guid>
	<dc:date>2009-12-19T18:39:02+01:00</dc:date>
	<dc:creator>هوتن باباپور</dc:creator>
</item>
<item>
	<title><![CDATA[پرتره (چهار)]]></title>
	<description><![CDATA[<p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Portrait 4 prim 3.jpg"/></p>                                                                                                      
 <p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Portrait 4 prim 1.jpg"/></p>                                                    
  <p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Portrait 4 prim 2.jpg"/></p>                                                     
                                                    
                                                    
                                                    
                                                    
                                                    
                                                    
                                                    
                                                    
                                                    
                                                    
                                                    
                                                    ]]></description>
	<link><![CDATA[http://www.Radavar.com/common.asp?articolo=104]]></link>
	<guid isPermaLink="true">http://www.Radavar.com/common.asp?articolo=104</guid>
	<dc:date>2009-12-19T18:25:07+01:00</dc:date>
	<dc:creator>هوتن باباپور</dc:creator>
</item>
<item>
	<title><![CDATA[پرتره (سه)]]></title>
	<description><![CDATA[<p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Portrait4C.jpg"/></p>
<p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Portrait4.jpg"/></p>                                                    
                                                    
                                                    
                                                    
                                                    ]]></description>
	<link><![CDATA[http://www.Radavar.com/common.asp?articolo=102]]></link>
	<guid isPermaLink="true">http://www.Radavar.com/common.asp?articolo=102</guid>
	<dc:date>2009-12-16T05:07:10+01:00</dc:date>
	<dc:creator>هوتن باباپور</dc:creator>
</item>
<item>
	<title><![CDATA[پرتره (دو)]]></title>
	<description><![CDATA[<p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Angoshtar2.jpg"/></p>                                                                                                      
 <p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Angoshtar4.jpg"/></p>                                                    
  <p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Angoshtar1.jpg"/></p>                                                     
                                                    
                                                    
                                                    
                                                    
                                                    
                                                    ]]></description>
	<link><![CDATA[http://www.Radavar.com/common.asp?articolo=101]]></link>
	<guid isPermaLink="true">http://www.Radavar.com/common.asp?articolo=101</guid>
	<dc:date>2009-12-04T21:24:40+01:00</dc:date>
	<dc:creator>هوتن باباپور</dc:creator>
</item>
<item>
	<title><![CDATA[پرتره (یک)]]></title>
	<description><![CDATA[<p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Ajor2.jpg"/></p>                                                                                                      
 <p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/Ajor3.jpg"/></p>                                                    
                                           
                                                    ]]></description>
	<link><![CDATA[http://www.Radavar.com/common.asp?articolo=100]]></link>
	<guid isPermaLink="true">http://www.Radavar.com/common.asp?articolo=100</guid>
	<dc:date>2009-12-03T20:17:36+01:00</dc:date>
	<dc:creator>هوتن باباپور</dc:creator>
</item>
<item>
	<title><![CDATA[کلاغ پَر]]></title>
	<description><![CDATA[<p><font size="2">کلاغ؟ پَر. گنجشک؟ پَر. کبوتر؟ پَر.<font>
<p><font size="2">دستهایی که به نشونه پریدن بالا می رفت و بی هیچ دغدغه ای دوباره بر زمین می نشست و ته همه این پریدن ها و نشستن ها، خنده هایی بود که بعد از پَر دادن سهوی خرگوش یا پلنگ، بر چهره های ما نقش می بست. و حالا یه بار دیگه به ناچار وارد همون بازی شدم. این روزا هم، انگشت به زمین می ذارم و از پَر کشیدن عده ای می گم که قرار بود روی زمین و روی همین خاک، با هم باشیم اما زمانه به ناگهان مسیر قصه شو عوض کرد و من تا به خودم اومدم، دیدم که گوشه ای نشستم و با خودم زمزمه می کنم،<font>
<p><font size="2">اون دوستم؟ پَر. همسایه بالایی؟ پَر. اونی که تازه پیداش کرده بودم؟ پَر. همکلاسی ای که خبری ازش نداشتم؟ پَر. همون کسی که هنوز ندیده بودمش؟ پَر. تو؟ پَر. من؟ ...<font> 
<p><font size="2">نه، دیگه بازی بسه، می خوام بخوابم.<font>
                                                    
                                                    
                                                    ]]></description>
	<link><![CDATA[http://www.Radavar.com/common.asp?articolo=99]]></link>
	<guid isPermaLink="true">http://www.Radavar.com/common.asp?articolo=99</guid>
	<dc:date>2009-11-19T18:26:49+01:00</dc:date>
	<dc:creator>هوتن باباپور</dc:creator>
</item>
<item>
	<title><![CDATA[مدرنیته]]></title>
	<description><![CDATA[<p align="center"><img alt="" src="http://www.radavar.com/public/sp2.jpg"/></p>                                                    
                                                    ]]></description>
	<link><![CDATA[http://www.Radavar.com/common.asp?articolo=98]]></link>
	<guid isPermaLink="true">http://www.Radavar.com/common.asp?articolo=98</guid>
	<dc:date>2009-10-28T22:34:27+01:00</dc:date>
	<dc:creator>هوتن باباپور</dc:creator>
</item>
<item>
	<title><![CDATA[چای]]></title>
	<description><![CDATA[<p><font size="2">کنار سماور می نشست و گره می زد قل قل آب و خاطرات دوری که دیگر فقط در موهای گیس شده حنایی اش نمود پیدا کرده بود. سر می چرخاند و دست در گنجه پشتی ای می کرد که به خاطر پا درد، پدربزرگ کنار او گذاشته بود. انگشتان خود را جمع می کرد و دو سه مشت کوچک چای در قوری می ریخت و چند پر شکوفه بهار نارنج به آن اضافه می کرد. همیشه عادت داشت قبل از دم کردن چای آن را بو بکشد و در موردش نظر بدهد. وقتی قوری به صورتش نزدیک می شد در چشمان روشنش می شد زنانی را دید که با لباس های رنگی، برگ برگ چای را با سر انگشتان ظریف خود از بوته ها جدا می کنند. قوری بر سر سماور می رفت و مادربزرگ پیر من آوازهایی را زمزمه می کرد که بر سر باغ های چای، زنان روستایی.</font></p>
<p><font size="2">اتاق کوچکشان پر بود از آتشی که در فوجی از هیزم می سوخت و زمستانی که کمی زودتر از همیشه خود را تا پشت شیشه ها رسانده بود و سکوت نگاه پدربزرگ که ترکیب بخار آب و آوازهای معشوقه را دنبال می کرد.
هرگز نشده بود چای را در استکانی بریزد که بارها و بارها در میان آب جوش غوطه نخورده باشد. استکانی که بی صبرانه در انتظار یاقوتی بود که رایحه دلپذیرش، زنگار خواب و خستگی را از چهره پیرمردی می زدود که هنوز هم نگاهش قلب پیرزن را به تپشی بی نظیر وا می داشت.</font></p>
<p><font size="2">باز هم خلوتی شبانه به رنگ چای، به بوی چای و به طعم چای.</font></p>
<p><font size="2">و حالا سالها از خلوت های پدربزگ و مادربزگ می گذرد و من همچنان، به دنبال یک استکان چای ای می گردم که بار دیگر مرا عاشق کند به سان آنها که هر شب.</font></p>
اما دریغا که هرگز نه رنگی از عشق، نه بویی از عشق و نه طعمی از عشق در این چای های پررنگ و لعاب کیسه ای ندیدم.</font></p>
                                                    
                                                    ]]></description>
	<link><![CDATA[http://www.Radavar.com/common.asp?articolo=94]]></link>
	<guid isPermaLink="true">http://www.Radavar.com/common.asp?articolo=94</guid>
	<dc:date>2009-10-03T19:20:06+01:00</dc:date>
	<dc:creator>هوتن باباپور</dc:creator>
</item>
	</channel></rss>