-------------------------------------

معلمی «بازنشسته»، «ناخواسته» بواسطه عبور از دری کوچک به هیات یک «پروفسور» غایب -شده-، وارد دنیایی از مردان سیاسی به بن بست رسیده می شود که گویی همگی آنها درگیر «نمایشی مضحک» هستند.

فوجی از چالشهای متفاوت در بستر نمایش جاری است. پروفسوری که هرگز دیده نمی شود -و به بیانی درست تر نمایانده نمی شود، معلمی که نفش پروفسور غایب را «بازی» می کند، ژنرالی فلج که در اداره امور حکومتی ناتوان است، دانشجویی خنگ که پرچمدار انقلاب کارگری است، گروهی که برای تغییر شرایط حاکم بر جامعه، شایستگی ندارند و البته فقدان شخصیت های برجسته، که چاره ای هم جز همراهی افراد نالایق برای اصلاح شرایط، پیش پا نمی گذارد و ... و نشانه های متعدد متنی و ساختاری در نمایش، که گاه و بی گاه، ذهنیت مخاطب را مکررا به انطباق حال و هوای نمایش با وضعیت کنونی سیاسی و اجتماعی این مرز و بوم هدایت می کند.

و حتی کارگردان پا را فراتر از نفوذ به ذهن مخاطب می گذارد و در زمانهای مختلفی از نمایش، مخاطب را وادار به همراهی در بازی می کند و اجرای نمایش را به بیرون از صحنه، جاری می کند.

استفاده از تمامی فضای سالن، به جای محدود کردن اجرا به سکوی مرتفع صحنه، طراحی دکوری که -بر خلاف عرف اجرا- به میان مردم کشیده شده است، همنشین شدن بازیگران با مخاطبان بر روی صندلی های سالن و حساسیت بارز بازیگران به مخاطبان دوربین به دست، آن هم در حین اجرا و ادای دیالوگ، تلاشی است تعمدانه از آتیلا پسیانی در از بین بردن مرز کلاسیک جدایی عناصر نمایش با بخش بزرگتر فضای سالن که همانا مخاطبانند.

 

پاورقی یک: نوشته های زیادی در مورد این نمایش خوندم، دیدگاهها خیلی سیاه و سفید بود. عده ای پسیانی و اجراشو ستودند و عده دیگر به شدت بر او تاختند.

 پاورقی دو: خیلی دلم می خواد نمایشنامه رو هم بخونم تا ببینم این اجرا چقدر به اصل نمایشنامه وفادار بوده.

 پاورقی سه: سوالی که همیشه در مواجهه با سینما و تاتر برام پیش میاد اینه که مرز طنز و لودگی کجاست؟

 -عکس ها از رضا معطریان

 نظرات (4)    تیاتر گذر  ( دو شنبه 3 خرداد 1389  00:58:12 - بازديد : 101 )
 
-------------------------------------

باورش نداشتتد، دیوانه خواندنش و از دین رانده شده، بی آنکه لحظه ای به او گوش سپارند، غافل از آنکه در ورای دهلیز عدسی های تلسکوپش، حقایقی نهفته بود که آنها هرگز حاضر نشدند -و یا درهای همیشه بسته دینشان، به آنها فرصتی نداد- تا آن حقایق را باور کنند -و یا حتی فقط آن را نظاره کنند.

گالیله، پای در مسیری نهاده بود که همگان، سرنوشتی همچون «جوردانو برونو» و «کپرنیک» برایش متصور بودند. آسان نیست برای زدودن جهل از مردمی که همه باورهاشان بوی کلیسا می داد، رو در روی پدران مقدسی قرار گرفت که خود را حاکمان خاک می دانستند.

 

زمان بر گالیله، جاری گشت و او لحظه ای در ایمان خود درنگ نکرد. قامتش خم شد، اما هرگز دفترش را نبست، به آسمان خیره بود و حقیقت را آنچنان که یافته بود، با صدای بلند، "بی ترس"* بر زبان جاری کرد:

"خواب هزاران ساله را آشفتن، بی تاوان نیست ...

بگو که آسمانی نیست ... «بی ترس»

بگو که زمین می چرخد ... «بی ترس»

بگو که خورشید ثابت است و تابان ... «بی ترس»

بگو که شما فقط حاکمان خاکید و تاک ... «بی ترس»

بگو که نگفتنت جنایت است ... و «تاریخ» جانیان را نخواهد بخشید."

 

 

هرگز طوری نزیست که قهرمانان. او هیچ گاه نخواست که قهرمان باشد که حقیقت در برابرش کمرنگ شود تا جایی که نزدیکانش نیز از او مایوس گشتند:

"چرا توبه کردید گالیله؟ در زنده ماندنتان چه حکمتی بود که در مرگتان نبود؟ شما «قهرمان» ما بودید ... و اینک، بی چاره ملتیم ... زیرا «قهرمان» نداریم."

گالیله عصابش را در سرانگشتانش فشرد:

"بیچاره ملتی است، ملتی که «نیازمند» قهرمان باشد."

تنهایش گذاشتند، دورش کردند، -به خیال خود- کمرنگش کردند، اما زمین هرگز از «حرکت» باز نایستاد و خورشید هرگز «نور»ش را سایه نکرد.

"چه شب شومی است، شبی که انسان، حقیقت را دریابد. شبی که در یابیم ایمانمان به «آری» یا «نه» گفتنی، به دوزخ می بردمان یا بهشت. شبی که دریابیم دانایی سرچشمه رنج است. ... راه رستگاری کجاست؟ در دست گالیله یا در آستین پدران مقدس؟"

 

پاورقی یک: از «سلطان و شبان» تا «گالیله»، هنوز "جسارت" در «فرهنگ» زنده است. 

پاورقی دو: خوشحالم که هنوز «نمایش» حرف می زند.

پاورقی سه: گاهی وقت ها، گفتن حقیقت کافی نیست، که باید آن را رو در رو، فریاد کشید، همانگونه که «گالیله-تارخ» با میکروفون رو به جمعیت -به راستی او «تارخ» بود یا «گالیله»؟-.

پاورقی چهار: پرهیز از قهرمان سازی، در این نمایش بی بدیل بود، تا آنجا که تماشاچی دیدن «گالیله» کلاهبردار و دروغگو را تاب نمی آورد.

* داخل گیومه ها، دیالوگ های نمایش.

- عکس ها از مانی لطفی زاده 

 نظرات (10)    تیاتر گذر  ( پنج شنبه 13 اسفند 1388  14:47:33 - بازديد : 202 )
 
-------------------------------------

تنهایی و انزوای ناشی از «اندیشیدن»، در دنیای مدرنی که مصرف گرایی را به یدک می کشد، «لوبورنی» نویسنده را ناخواسته در مسیری هدایت می کند که همسرش «اگوستا»، آن را «هیچ» می خواند.

تفکر حاکم بر جامعه که در شخصیت «اگوستا» نمود پیدا کرده است، «لوبورنی» ای را می پسندد که نه از روی اندیشه بلکه همسو با ذایقه مصرفی جامعه، دست به قلم ببرد و از آنجا که «لوبورنی» توان مقابله با «اگوستا-جامعه» را در خود نمی بیند، عدم را به حضور ترجیح می دهد و دست به خودکشی می زند، غافل از اینکه غیاب او فرصتی مناسب در اختیار «موج-رسانه» ها قرار می دهد تا از وی پس از مرگش، اسطوره ای دروغین بسازند و این بار در فضایی آسوده تر، اهداف خود را پیش ببرند.

 

پاورقی یک: یک سالن ساده، یک دکور ساده و یک اجرای ساده. «ابرج راد» به سادگی، «عیش و نیستی» رو به روی صحنه برد.

 پاورقی دو: «عزت» سینمای ایران -عزت الله انتظامی- رو تکیه بر عصا دیدن، سخت دشوار بود.

عکس اول از مهدی حسنی

 عکس دوم از سیامک زمردی

 نظرات (4)    تیاتر گذر  ( شنبه 8 اسفند 1388  08:30:35 - بازديد : 177 )
 
-------------------------------------

آخرین شب اجرای نمایش «فیروزه» بود، نمایشی که «بهزاد فراهانی»، دغدغه های- به نظر من آشفته- خود، را به روی صحنه برد.

 

 

تقابل مرگ و نویسنده ای شصت ساله که گویی نماینده همه نویسنده هایی بود که به قول مرگ این نمایش، در سراشیبی زندگی قرار گرفتند. نویسنده ای که تلاش می کند مرگ را به این نکته آگاه کند که او هنوز می تواند بنویسد، هنوز حرف های ناتمامی برای گفتن دارد و مرگی این چنین ناگهانی برازنده او نیست. نویسنده، پرده از نوشته هایی بر می دارد که هرگز به لطف ممیزی، قادر به نمایش آنها نبوده است. از فقری می گوید که گریبانگیر طبقه کارگری است که چیزی جز سیه روزی در انتظار آنها نیست، از سیاستی لب به سخن می گشاید که «ننه ایران» در آن ترک وطن می کند، از عشقی طاهر سخن می گوید که فرجامی تلخ و ناگزیر برایش متصور است.

 

 

از شادی می گوید اگرچه معتقد است که این شادی، با او و مردم سرزمینش نامانوس است و ...

سرانجام از تلاش های خود برای متقاعد کردن مرگ طرفی نمی بندد و مرگ او را در آغوشی بی رحمانه در برمی گیرد.

 

 

اما نمایش همچنان ادامه دارد، اما زندگی همچنان ادامه دارد، اما تاتر این مرز و بوم با وجود از دست دادن بزرگانش، همچنان بی وقفه به راه خود ادامه می دهد.

 

 

پاورقی یک: از پله های کافه تاتر شهر بالا میومدیم که ناگهان، صدایی -اغراق نیست اگه بگم- نورانی، همه وجودمو به سمت خودش کشوند. هنوز می شد بی تابی نگاه «لیلا» رو ته چشمای روشنش دید، نگاه بی تاب خواهری که جسم رو به زوال برادری را به نظاره نشسته بود که جنگ برای او به یادگار گذاشته بود. دلم می خواست با تمام وجودم بر صدای «هما روستا» بوسه بزنم.

پاورقی دو: سپاس دوستان «باور»ی را و «طاها»ی عزیز، برای خلق این مجال.

 نظرات (5)    تیاتر گذر  ( شنبه 28 آذر 1388  18:39:02 - بازديد : 262 )
 
صفحه : 1

این روز ها / با هر که دوست می شوم احساس می کنم / آن قدر دوست بوده ایم که دیگر / وقت خیانت است...

نصرت رحمانی




توی این روزایی که کمتر آبستن خاطره ای میشن، شدم بسان رهگذری* که مجال موندنش نیست.

*«رادوار» در گویش گیلکی به «رهگذر» گفته می شه.

 



 محمد خیرخواه
 چشمها
 تهرانر
 از پشت یک سوم
 آریشکا
 اما
 یادداشتهای یک مرجان
 قصه من
 سکوت
 روز+نامه
 چراغ
 بوگ
 درد مشترک
 طعم گس خورشید
 با تو می گویم ...
 داستانهای شوکا
 دختر نارنج و ترنج
 جبران ناپذیر
 الخ ...
 وب نوشت
 عالم خیالی من
 بی سببی
 سارا شریعتی
 یادداشت های یک لاهیجی
 ورگ
 حرف دل
 خبر از نگاه دوربین
 Narya
 برای زن فردا ... کردیا
 Wings of Desire
 قلم خوردگی
 میزنم فریاد
 قصه های من و کتابام
 شب نویس
 مهرواژ
 در گلستانه
 پاپتی
 سبزه خانوم
 نسخه هفدهم
 مونالیزا
 دلتنگی های خیابان شانزدهم
 ماهی سیاه کوچولو
 دوباره
 من بلاگر نیستم
 سه روز پیش
 لاهیگ
 من و تنهایی
 بگو زنده باد زندگی
 ماسو
 طلوعی تا فردا
 عکاسی و هنر جدید
 آگراندیسمان
 پیرامون
 باغچه
 نا خانا
 پنجره
 مکث
 کافه ریسترتو
 یادداشتهای طاها
 چینه
 ساعت ها
 تاتوره یعنی تو
 ماه هفت شب
 حرفه: خبرنگار
 ناتور
 حیاط خانه ما
 مامهر
 صبحگاه
 سوسن جون
 cogito
 سالادج
 کافه کلمه
 خورشیدک
 آریانوشت
 همابلاگ


لينكي موجود نمي باشد.

نظرخواهي تعريف نشده است.



تعداد افراد آنلاين: 3 نفر

 

RSS - XML - 

Powered by : homablog ver2.2