هرجا که میرم، چندتاشون رو می بینم که یه گوشه نشستن و زل زدن به من. جایی نمونده که از دستشون به اونجا فرار نکرده باشم. پا به پام راه میان. گاهی وقتها با کمال پررویی ازم جلو میزنن. هرچی سرعتمو بیشتر می کنم، اونها که سراپا چشم شدن و من رو می پان، تندتر و تندتر می دون تا ازم عقب نمونن. هر چی بیشتر از سر راهم کنارشون می زنم، با تعداد بیشتری، جلوی راهم سبز میشن. وقتی دلم خوشه که تو پیچ کوچه پس کوچه ها، جاشون گذاشتم، مثل بختک جلوم ظاهر می شن. توی برق نگاشون سور و سات جشن استیصال خودم رو می تونم بخونم. تا اینجاش، که من یک قدم هم کم نیاوردم. پا به پاشون دویدم و عرق ریختم. ولی انگار سرعت تکثیر اونها خیلی بیشتر از اینه که من بتونم بهشون برسم. کارهای روزانه مو میگم که مثل مور و ملخ ریختن تو زندگیم. تازگیها، یه کیسه انداختم رو دوشم و هر کدومشون رو که نمی تونم به موقع انجام بدم، میندازم توی این کیسه، که صداشون در نیاد تا ببینم سرم که خلوت تر شد چه خاکی می تونم به سر اونها یا خودم بریزم. فقط این وسط یه مشکلی داره آروم آروم خودشو نشون میده و اون اینه که این روزها، سنگینی این کیسه روی دوشم، داره بیشتر و بیشتر می شه و دیگه چیزی نمونده که زانوم به خاک برسه.
نظرات (0) روز گذر (سه شنبه 27 آبان 1387
09:37:14 - بازديد : 1)
همه چیز با یه سردرد کوچیک شروع شد و این مصادف شد با زمانی که من تازه به تهران اومده بودم. اوایلش فقط شبها این سردرد به سراغم میومد. وقتی که می خواستم برم بخوابم. سعی می کردم اون شبها رو با مسکّن های ریز و درشت سر کنم تا اینکه متوجه شدم دیگه شب و روز نداره و این سردردم شبانه روزی شده. مدتی گذشت و هنوز با سردردم کنار نیومده بودم که احساس کردم تمام استخونهای بدنم هم از درد به فریاد اومدن. به واسطه یکی از دوستان، به یه پزشک مجرب معرفی شدم. یه چکاب کامل برام نوشت و وقتی نتیجه آزمایشها رو براش بردم، ازم خواست از شدت کار روزانه کم کنم و بیشتر به استراحت بپردازم. همین کار رو کردم، دیگه کمتر اضافه کار می موندم و روزهای تعطیل هم تو خونه استراحت می کردم. اما نتیجه ای حاصل نشد که نشد. دردهام روز به روز بیشتر می شدن و شبها تقریبا طاقت فرسا. باز هم به چند تا پزشک دیگه مراجعه کردم، هیچ کدومشون بهم نمی گفتن چه بیماری ای تو تنم رسوخ کرده و من هم هیچ وقت متوجه نشدم که اونها به بیماری من پی برده بودن و بهم نمی گفتن که مبادا به هم بریزم یا اینکه علم اونها به این بیماری قد نمی داد. از اون پی گیری های مدام من توی مطب های مختلف، الان نزدیک به سه سال می گذره و من هنوز اون دردها رو با خودم یدک می کشم تا اینکه امروز وقتی برای یه دوست از شب ناله هام گفتم، سرشو پایین انداخت و با صدای محزونی گفت "من هم سالهاست که با این درد عجین شدم" و با گفتن اسم اون درد تنم رو به لرزه انداخت، درد "نوستالژیا".
نظرات (12) روز گذر (جمعه 9 آبان 1387
16:25:33 - بازديد : 48)
تو اس ام اسش نوشته بود "مارادونا، سرمربی آرژانتین شد، کمکش هم شد دکتر بیلاردو".
شماره یک و صفر. با اُتو مینداختیمش پشت پیراهنم. شب، با این عشق، سرم رو بالش می رفت که فردا زنگ ورزشه و بازم فوتبال. صبح، از خونه تا مدرسه رو با پیراهن راه راه آبی و سفیدی می رفتم که شماره 10 پشتش، نشون از مرد کوتاه قد آرزانتینی داشت. مارادونا، دیه گو آرماندو مارادونا.
از این که هیچ کس جلو دارش نبود احساس غرور می کردم، از این که وقتی توپ به پاش می رسید، از پاش جدا نمی شد لذت می بردم، از این که بازیکنهای تیمهای دیگه وقتی از گرفتن توپ از اون نا اُمید می شدن، ناچار بودن روش خطا کنن، تو دلم شیرین می شد، از این که وقتی به تنهایی از پسش بر نمیومدن، چند نفری می ریختن رو سرش، به ناتوانی اونها نیشخند می زدم، از اینکه دوربین تصویر برداری هم نمی تونست حتی حرکت یه لحظه پا به توپ بعدشو پیش بینی کنه، بهش افتخار می کردم، از اینکه هر دروازه بانی تو مصاف با اون محکوم به شکست بود، احساس بزرگی می کردم و از اینکه بعد از هر گل زدن، حتی هر گل خوردن، از اینکه بعد از هر باخت، حتی هر بُرد، چشماشو اشکبارون می دیدم، بهش عشق می ورزیدم.
نظرات (3) روز گذر (چهار شنبه 7 آبان 1387
22:28:43 - بازديد : 19)
یادمه ماه پیش، وقتی که برای اولین بار دیدمش، حس عجیبی داشتم. پیشتر از اینکه بخوام واکنشی نشون بدم، سکوت کردم و بهش خیره شدم. اونم زل زده بود تو چشمای من، هیچی نمی گفت و این نگاه پر از معناش داشت بی تابم می کرد. اینقدر به هم نگاه کردیم تا اینکه احساس کردم دیگه تاب موندم ندارم، نگاهمو ازش برداشتم و ... . از اون روز به بعد، تقریبا هر روز همدیگه رو می دیدیم، ولی هرگز بینمون کلامی رد و بدل نشد. اگرچه با هم غریبه بودیم، ولی یه جورایی با هم کنار اومده بودیم. چند روز پیش که مثل هر روز چشام بهش افتاد، دیدم تنها نیست و یکی دیگه باهاشه. خیلی بهم برخورد، مونده بودم چی بهش بگم. خودمو کنترل کردم، سعی کردم متوجه نشه که چی داره به سرم میاره. نمی دونم سکوت من تو اون لحظه درست بود یا نه. شاید باید جلوش در میومدم و بهش می فهموندم که بهتره دست از سرم برداره. ولی نشد، نتونستم، نتونستم. تا اینکه امشب وقتی از جایی رد می شدم که هر روز اونجا می دیدمش، بازم جلوی راهم سبز شد. نمی دونستم دارم درست می بینم یا اینکه یه توهمه، نمی دونم من اون رو چند تا می دیدم یا اینکه ... . بی درنگ، دستمو کردم تو موهام، سعی کردم بشمرمشون، ولی دیگه برای شمردن دیر شده بود. موهای سفیدمو می گم که این روزا رو سرم یورتمه میرن. بازم سکوت کردم، دیگه باید به هم عادت می کردیم، دیگه باید به هم عادت کنیم.
«اگر عكسهایتان به قدر كافی خوب نیستند، به قدر كافی به واقعه نزدیك نبوده اید» رابرت کاپا ـ تیتراژ آغازین فیلم "عکاس جنگ"

سال پیش، «بهمن جلالی» عزیز، توی کلاسش، یه فیلمی به من داد که فکر می کنم تا حالا بارها و بارها به دقت نگاش کردم و امشب باز هم ... -و البته هنوز هم پسش ندادم!. مستند «عکاس جنگ»، فیلمی که «کریستین فری» اون رو در همراهی با «جیمز نچوی» هنگام سفرهای عکاسیش، تصویربرداری کرد. در مورد این مستند، ساختار رواییش، نوع نگاه فیلمساز، نقاط اوج و فرود فیلم و جوایز به دست اومدش زیاد نوشته شده. ولی من توی این فیلم این قدر درگیر نچوی و شیوه عکاسیش شدم که هرگز نتونستم برای لحظه ای خودمو از گود خارج کنم و به خودم گوشزد کنم که دارم یه «فیلم» می بینم. قبل از این، با نچوی و عکساش آشنایی داشتم ولی این فیلم به من این فرصت رو داد که توی بعضی از سفرهاش باهاش همراه بشم، حس و حالش، نوع نگاهش، شیوه انتخابش و حتی تنظیمات دوربینش رو هنگام ثبت عکساش لمس کنم.
بقایای در حال سوختن دهکده های «کوزوو»، آتش و آتش، صدای در هم شکستن چوبها تو آتش و صدای گاه گاه شاتر دوربین نچوی. با این تصاویر فیلم شروع میشه. نچوی سعی نمی کنه زاویه ای برای دوربینش انتخاب کنه که حاصلش عکسهای مبالغه آمیز و یا غیر قابل باور بشه. تو این صحنه نچوی به کومه های گر گرفته نزدیک میشه، دود و ویرانی رو لمس می کنه، سپس با خونسردی، شاترش رو فشار می ده. شیوه ای که تقریبا هنگام ثبت همه عکساش به کار می بره. هرگز از دور عکس نمی گیره، به سوژه تا حد امکان نزدیک میشه، وقتی مادری در سوگ از دست رفتن پسرش زاری می کنه، آروم به اون نزدیک میشه، این قدر که تو عمق مصیبت قرار می گیره و بعد دوربینشو بالا میاره.
وقتی خونواده ای دارن عزیزشونو خاک می کنن، باهاشون به همدردی می شینه و بعد میره سراغ دوربینش.
وقتی یه عده، سبد به دوش و ماسک به صورت، از فرط فقر تو تپه های زباله دنبال روزی می گردن، بدون ماسک، پا به پای اونا با دوربینش همراه میشه. وقتی توی جاکارتا با خونواده ای شش نفره روبرو میشه که بین دو ریل راه آهن زندگی می کنن، به سراغ اونها میره، باهاشون دست میده تا اینکه اون خونواده، نچوی رو تو خودشون می پذیرن و این فرصتی رو به اون میده تا از درون خونواده از مصایب اونها عکس بگیره، از کاسه گدایی به دست گرفتنشون، از حموم کردنشون و ... .
نزدیک شدن به واقعه و لمس اونها، اصلیه که نچوی تو عکاسیش بهش اعتقاد داره. زمانی که در رام الله، تو شروع جنگ انتفاضه دوربین رو، رو دوشش می ندازه، لحظه ای از جوونهای سنگ به دست، عقب تر نمی مونه، همونقدری در تیررس گلوله قرار می گیره که مردم رام الله. و زمانی که گاز اشک آور متساعد میشه، اون هم بی نصیب نمی مونه و جنگ نابرابر رو تو اعماق مجرای تنفسیش حس می کنه.

اون چیزی که نچوی رو از دیگر عکاسان متمایز می کنه، برقراری رابطه انسانی اون با مردم مصیبت زده تو ویزورشه. به اونها نزدیک میشه، باهاشون همدردی می کنه و با اونها به سوگ می شینه. کاری که به گفته خودش، همیشه هراس داره که مبادا برای بهره برداری در جهت ثبت عکسهاش استفاده بشه. نچوی، عکاسی رو یه رسالت می دونه. اون معتقده که وقتی که شرایط برای حضور همه مردم در جنگ -و فقر- و نظاره گر بودن ویرانیهای حاصل فراهم نیست، این عکاسه که باید عکسهاش راوی خرابیها، مصیبت ها، پریشونیها و سیاهی های جنگ -و فقر- باشه. نچوی، هرگز به این رسالت حرفه ای قناعت نکرده و رسالت انسانی خودیشو زمانی به بار می نشونه که عواید مالی حاصل از نمایشگاههاشو برای کسانی ارسال می کنه که حاضر شدن آشفتگیهاشونو جلوی دروربینش، عریان کنن.
سایت جیمز نچوی بیانیه جیمز نچوی
نظرات (1) عکس گذر (پنج شنبه 1 آبان 1387
23:56:15 - بازديد : 23)
قهوه تو فنجونش ماسیده بود، کافه چی هم می خواست کرکره رو بکشه پایین. باید صندلیشو ترک می کرد. رفت و پرسه های ناگزیرش تو خیابونها گم شد. دیگه پاهاش همراهی نمی کرد. نشست تو بلندی شهر و پاهاشو آویزون کرد. رو به همه خونه هایی که می رفتن تا سر رو بالش بزارن. آتیشو بُرد جلوی صورتش: "در امتداد دود یک سیگار تو را به باد خواهم سپرد، آن سان که در پی بی گریه های چشم تو به خاک سپرده شدم."
"میگویند باید برایت بنویسم تا حالم خوب شود. از تلخیِ مزمن این همه ماه و تنهایی و سکوت و خاطراتی که محاصرهام کردهاند و هر روز صبح با من بیدار میشوند و اگر فراموش کنم که زیر پتو و روی تختم جایشان بگذارم، دنبالم راه میافتند توی اتاق و راهرو و حیاط، و سیگار میکشند و جیغ، و تکرار میشوند و تکرار میشوند ..."
بخشی ازمجموعه داستان «مرگ بازی»، داستان «ماه امشب در می زند»

بارزترین خصوصیت «مرگ بازی»، اینه که نویسندش -پدرام رضایی زاده- از هم نسلهای خود ماست. ما همیشه عادت داشتیم توی داستانهای ایرانی، با شیوه نگارش و المانهای یه نسل جلوتر از خودمون روبرو بشیم. نسلی که به راحتی می تونست با پدرانمون ارتباط برقرار کنه و ما هم ناگزیر بودیم با این نوشته ها با همه خصوصیات منحصر به فرد دوران خودش، به سازگاری برسیم، ناگزیر بودیم المانهای نسل گذشته رو ردیابی کنیم و خودمون رو به اونها نزدیک تر کنیم تا بتونیم با شخصیت های داستان، شعر و فیلمهای اون دوره همذات پنداری کنیم. «مرگ بازی» توی این نسل نطفه بسته و با من و همسن و سالهای من، پا گرفته. از این رو، نیازی نیست که من هنگام خوندنش، مدام خودمو هل بدم تو چند دهه قبل و فضای اون موقع رو توی ذهنم بازسازی کنم، بلکه از همون کلمات نخستین این کتاب، بی وقفه با شخصیتها و بستر حوادث داستانهاش گره می خورم. «مرگ بازی» روایت آشفتگی، پریشانی و دغدغه های خاص هم دوره های منه، اونم توی جغرافیای «ایران»، کشوری که تو سه، چهار دهه اخیر تا تونسته آبستن حوادث ریز و درشتی شده که ماها -ناگزیر- وارث انگ بدنامیشیم. نویسنده این کتاب، از هیچ پارامتری برای نشون دادن زمان و مکان واقعی داستانش، دریغ نمی کنه، توی داستانهاش، مثل یادداشتهای روزانه شخصی، رد تقویم به وضوح دیده می شه، از مکان های شناخته شده استفاده می کنه، رو دیوار داستانش، پوستر «گلشیری» رو می چسبونه و ... . «مرگ بازی» فراخوان بازخونی -و رو خونی- حدیثٍ «سرگشتگیٍ و بیقراری» وصله خورده به من و هم نسلهای منه.
"من که واسه تهران غش می کنم، ...، من همیشه تهران رو می گم «تهرانِ جان»، این تهرانِ عزیز، خیلی مظلومه، ...، همه رو در خودش می پذیره، من تهران رو غش می کنم براش. نمی دونم چرا ما با تهران زلف گره نمی زنیم؟ دلمون برای تهران نمی تپه؟ قربون صدقش نمی ریم؟ اگه به نظر من، هر تهرانی خودش تهران رو شیر بده، خودش تهران رو در آغوش بگیره، خودش تهران رو بغل کنه، خودش تهران رو بزرگ کنه، اونوقت قدر تهرانِ جان رو می دونه."
بخشی از صحبتهای «محمد صالح علاء» در برنامه «باز هم زندگی»

به تازگی، «محمد صالح علاء» با همکاری «شادمهر راستین»، مبحثی رو در برنامه «دو قدم مانده به صبح» باز کردن به اسم «تهران شناسی». در برنامه آغازین این مبحث، «دکتر احمد محیط طباطبایی» حضور داشت. در این برنامه علاوه بر صحبت در مورد تهران امروز و دیروز، صحنه هایی از گزارش تهران گردی که توسط شادمهر راستین تهیه شده بود، پخش شد. گزارشی ساده و بی تکلف که دکتر طباطبایی در کنار اماکن تاریخی تهران امروز، از گذشته اونها حرف می زد. این برنامش رو خیلی پسندیدم، چون خیلی دوست داشتم با این تهرانی که باهاش خیلی غریبه ام، زلف گره بزنم. و امشب، شاهد حضور یکی از اساتید مستند سازی، «پیروز کلانتری» به عنوان میهمان در این برنامه بودیم. کسی که در راستای رسالت مستند سازیش، نگاه خاص و پیوسته ای به تهران داشته. امشب با پخش گوشه ای از مستند جدیدش در مورد تهران، به اسم «تهران و شعر»، بحث در مورد تهران، ادامه پیدا کرد که بسیار شیرین وجذاب بود. امیدوارم این مبحث، با حضور افراد محترمی که در موردشون صحبت شد و یا نظیر اونها، ادامه پیدا کنه و بتونه کمی سمت نگاههای ما رو به تهران تغییر بده. تهرانی که ماها بد جوری توش غرق شدیم.
ـ کاریکاتور: حسین صافی
با این پیش زمینه به تماشای «کنعان» نشستم که مدام انسجام فیلمنامه «چهارشنبه سوری» رو توی ذهنم مرور می کردم و به ترکیب "مانی حقیقی" و "اصغر فرهادی" بسیار خوشبین بودم غافل از اینکه ... .
در هر فیلمنامه ای، نشانه گذاری و سپس هدایت عناصر فیلمنامه برای رمزگشایی نشانه ها، علاوه بر ایجاد جذابیت و کشش مناسب، موجب می شه تا بیننده،با انگیزه این رمز گشایی، داستان فیلمنامه رو با دقت و تمرکز بیشتری دنبال کنه و این چرخ ادراک تماشاچی، زمانی سرعت بیشتر به خودش می گیره که اولین کدخونی و به دنبال اون ترجمه کد مورد نظر صورت می گیره و در صورتیکه نشانه ها در موقعیت درست و در عمق و ضخامت مناسبی از فیلمنامه کار گذاشته نشن و یا اینکه عناصر داستان به شیوه درستی، تماشاچی رو به سمت این نشانه ها سوق ندن، اونوقت با فیلمنامه ای مغلق و الکن روبرو خواهیم شد. اتفاقی که در «کنعان» افتاد. انبوه ابهامات، ابهاماتی که بی وقفه درحال رشد و گشترش بودند، توانایی مخاطب در ردیابی نشانه ها رو به شدت کاهش می داد. این ابهامات حتی در تعریف شخصیت های فیلم هم به وضوح نمایان بود.
روایت فیلم با معرفی ناقص «مینا» و «مرتضی» شروع می شه. تا تماشاچی به خودش بیاد و شخصیت های اصلی فیلم رو مورد تحلیل قرار بده، کارگردان فوج دیگری از شخصیت ها و روابط غیر شفاف رو درون داستان می ریزه و این حاصلی رو در برنداره به جز استیصال و درماندگی مخاطب.

هنوز با «مینا» و «مرتضی» خوش و بشی نکردیم که سر و کله «آذر» -خواهر مینا که خودش سراسر آشفتگیه- و «علی» -دوست مشترک مینا و مرتضی و ...!!- پیدا می شه. حالا با چهار نفر طرفیم، چهار نفری که چیز زیادی از اونها در اختیار ما قرار نمی گیره. تماشاچی، با حضور علی احساس می کنه که اون می تونه کلید اصلی همه قفل های داستان باشه، ولی کمی که می گذره به این باور میرسه که علی نه تنها کلید نیست بلکه قفلی مضاعفه.

فیلم در یه بازه زمانی چند روزه جریان داره. چند روز سرنوشت ساز برای دو نفر لایه اول داستان-مینا و مرتضی-. اونها با هم قرار گذاشتن که از هم جدا شن- قرار، یعنی باید تحت هر شرایطی اتفاق بیفته-. توی همین چند روز مینا به آبستن شدنش پی می بره، آذر ، پس از بیست سال دوری، سرزده و بی خبر به ایران میاد، مادر مرتضی پس از شنیدن خبر جدایی اون از مینا حالش وخیم میشه و نهایتا در سن هشتاد سالگی -تاکید می کنم در همین چند روز- فوت می کنه، علی بدون هیچ نیاز مشخصی سر می رسه، مینا خواب خودکشی آذر رو می بینه، مرتضی در حین رانندگی با یک گاو در جاده شمال تصادف می کنه و ... . این همه اتفاق؟ آیا به نظر نمیرسه کارگردان، کمی شیر اتفاقات رو باز گذاشته و یادش رفته ببنده؟ یا شاید آگاهانه باز گذاشته به گمان اینکه داستان، دچار سکته و وقفه های نا معلوم الحالی نشه، که البته به این درد دچار شد.

در میانه های فیلم، کارگردان ترفند دیگری رو برای بهبود شرایط داستان به کار می بره. دو خطی کردن داستان و هدایت موازی حوادث. ازیک طرف مینا و مرتضی رو می بینیم که به قصد دیدار مادر ناخوش احوال مرتضی عازم شمالند و از یک طرف روابط عجیب و نامأنوس علی و آذر - که بیشتر به نظر میاد مایل نیستند تماشاچی بیشتر از اینا به نوع روابطشون پی ببره. دوشاخه ای شدن داستان با این شیوه بیان، باز هم چیزی عاید "حقیقی" در جهت ترمیم کشش و ریتم داستانش نمی کنه. و ... تا پایان، پایانی که اگر با تماشاچی صادق تر بود شاید می تونست باعث بشه، بیننده گذشته فیلم رو فراموش کنه و با خشنودی از کشف آخرش، کمی در حق فیلم تأمل روا کنه. در پایان فیلم، شاهد صحنه ملاقات بی روح مرتضی، علی و مینا هستیم که سعی داشتن نگاههای معنی داری رو ساطع کنن که قابل انطباق با حوادث مرور شده نبود.

همینطور صحنه آخر رویارویی مینا و مرتضی، که مینا با اتکا به یک اعتراف نه چندان دلچسب، تصمیم به موندن می گیره و مرتضی رو دچار ادامه زندگی مشترکی می کنه که خواسته خود مرتضی بود ولی نه با این انگیزه و مولفه ها. و اینچنین پایانی تماشاچی رو با کوله باری از پرسش و ابهام روونه خونش می کنه. پرسشها و ابهاماتی که دیری نمی پان و خیلی زود به محض خروج از درب سینما محو و به فراموشی سپرده می شن و انتظار نداریم که این پایان مبهم به عنوان یک مولفه پست مدرنیته فیلمنامه نویسی قلمداد بشه و ذهن ما رو در گیر خودش کنه.
پی نوشت. نکته قوت این فیلم -در حقیقت فیلمنامه- استفاده هوشمندانه از سنت حذف بود. در اکثر سکانسها، شاهد فضاهای خالی مناسبی بودیم. نگاههای عاری از دیالوگ، نماهای عاری از حرکت و ... سکون دلنشینی رو توی قصه جاری می کرد. «کنعان»، موسیقی سکوت بود.
گوشه پاره پیراهن یوسف (رضا کاظمی) این راهش نیست (لیلی نیکونظر)
امروز غروب، خلاصه بغض آسمون تهران ترکید، ناله ای سر کرد و هق هق کنان بارید. اما این بارش، دیری نپایید. هنوز خیلی مونده تا این تهران، یاد بگیره چه طور می شه بی وقفه، روز ها و شب ها زار زد، چه طور می شه ابن قدر سخاوتمند بود که دست همه منتظرای پشت پنجره رو از بارون پاییزی لبریز کرد و حسرت بارونی دوباره رو در دل اونها نکاشت.
نظرات (2) روز گذر (چهار شنبه 9 مهر 1387
22:54:45 - بازديد : 38)
بارها خودم این نوع خواب رو با همه خصوصیات منحصر به فردش تجربه کردم. و حتی با پارامتر های با کیفیت بالاتر. بارها زیر سایه درختهای جنگل دیلمان، تو خواب عمیق فرو رفتم و آمیخته ای از موسیقی آب و برگ و همخونی پرنده های آزاد رو به تنم مالیدم. ولی هنوز توی این تهران - نمیدونم چه صفتی برای این تهران انتخاب کنم- نتونستم اون مأمن رو پیدا کنم.
پای حرفش نشستم.
اونم داره توی همین موقعیت جغرافیایی زندگی می کنه. توی همین کشور با همه متعلقاتش; با همین دولتمردای ...-هیس!- ، با همین شرایط تحمیلی اقتصادی -نه اقتصادی تحمیلی-، با همین ...، با همین ... ولی می خنده، از ته دل میخنده، هر چی ازش می پرسم، میگه خدا رو شکر و باز هم می خنده.
نظرات (1) عکس گذر (دو شنبه 31 شهريور 1387
19:58:21 - بازديد : 34)
مبنای این عکس، تمرینیه که در برخی از کلاسهای عکاسی مستند -و گاهی پرتره- ارائه میشه و اغلب نتایج قابل تاملی رو به همراه داره. در این تمرین، عکاس از سوژه انسانی خودش می خواد در کمال راحتی، در مکان مورد علاقش قرار بگیره، همینطور سوژه، در انتخاب ژست مورد علاقش کاملا مختاره.
حالا اگر این پروژه، در گستره بزرگتری از افراد صورت بگیره ـ افرادی که با هم تفاوت های محسوسی دارن ـ و برای مقایسه در یه مجموعه، کنار هم قرار بگیرن، حاصل کار دارای پتانسیل بررسی در حوزه های اجتماعی، روانشناسی و ... خواهد شد. تفاوت بین افراد می تونه بسته به دید و هدف عکاس، گزینش بشه، مثل تفاوتهای بومی، فرهنگی، اقتصادی، سنی و ... .
من این پدر و پسر رو در یه مکان مشترک پیداشون کردم، بنابراین پارامتر تعدد انتخاب مکان رو ازشون گرفتم. از اونا خواستم هر جوری که دوست دارن و با هر شکلی که میخوان دیده بشن، جلوی دوربین من حاضر بشن. از اونا خواستم در کنار چیزی قرار بگیرن که بیشتر دوستش دارن و ... .
نظرات (0) عکس گذر (شنبه 29 شهريور 1387
19:53:44 - بازديد : 26)
چند روزه که تهران، هوای بارون تو سرشه، اما شرم داره از باریدن. منم چند روزه که به انتظارش، چشم به آسمون عبوسش دوختم.
دلم یه آسمون عریان می خواد، آسمونی که وقتی بهش نگاه کنی، از تو چشات همه چی رو بخونه و بی درنگ، بی ادعا برات بباره. هی بباره، هی بباره، ... .
نظرات (1) روز گذر (پنج شنبه 27 شهريور 1387
19:43:22 - بازديد : 32)
توی این روزایی که کمتر آبستن خاطره ای میشن، شدم بسان رهگذری که مجال موندنش نیست، باید بره و بره. تنها گاهی میتونه سری بچرخونه و لحظه ها رو یه عکس کنه تو خاطرش.
٭رادوار در گویش گیلکی به رهگذر گفته میشه.
نظرات (0) روز گذر (جمعه 21 شهريور 1387
16:12:06 - بازديد : 26)
|